دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
گر بعیب انقلاب روزگار بی ثباتمیکشد ابن یمین از آشنائی سرزنش
گر بانگورست مایل خاطر ابن یمینعرضه دارم شمه ئی گر زانکه داری باورش
مرا سپهر چو نراد مهره دزد آمدکه دانه دل ازادگان بود خصلش
هر که وجه معاش خود داردوز کسی هم نمیرسد ستمش
هر نکته که از گفتن آن بیم گزندستاز دشمن و از دوست نهان دار چو جانش
ای دل ز غم منال که از گردش زمانتنها تو نیستی به جفای زمانه خاص
دل بجان آمد از مضیق جهانوین بتر کم امید نیست خلاص
کسی کو ز غوغای فقر و نیازبغیر از جنابت نجوید مناص
گر کسی با تو میزند لافیکه ترا دوستم بصد اخلاص
منم آنکس که بهر گوهر فضلگشته در بحر فکرتم غواص
رضی ملت و دین ایکه با افاضت توبرسم طعنه توان گفت ابر را فیاض
یک نکته اختیار کن از عقل خرده داندانسته ئی که عقل مصون باشد از غلط
بدوستی که نیاید امیدها همه راستنه نیز هر چه بترسند از آن شود واقع
طلب کن گوشه امن و فراغیکه عالم نیست خالی از وقایع
پیشتر زینکه رند وش بودمکار من داشتی هزار فروغ
عزمم درست گشت که نارم دگر بکفمدح کسی که هست بدو هجو هم دریغ
پیشتر زین روزگاری داشتم الحق چنانکبود حالم و بالم از وی با رفاغ و با فراغ
شاعری نیست پیشه ئی که ازورسدت نان بتره تره بدوغ
ای سپهر بیحفاظ دون نوازصرفه میکن گاهگاهی در صروف
حال صیغت امر و ماضی و مضارع بودنستاسم فاعل اسم مفعول و مشبه جمع و وقف
در وصیت از بزرگان جهانگفت دانائی بفرزند خلف
زمن نا مناسب بود اینزماننشستن ببزم طرب با حریف
من از فروتر خویش ار همی کشم رنجیعجب مدار که خواهم برینت داد وقوف
آنرا که بخت یار و سعادت بود رفیقباشد گشاده سوی مراد دلش طریق