دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
دیدم پریر ساده غلام بخارئییزیبا و دلفریب و نکو فعل و خوب قول
دو هفته مه روزه چون رخ نمودبدو گفتم از من مبادی بحل
ز من بشنو ای خواجه پیرانه پندیگرت در نصیحت مزاجیست قابل
سحر گهی متفکر نشسته در کنجیبفکر آنکه چرا حال من بد است امسال
سئوال کرد ز من سائلی که ای درویشترا عیال همی بینم و نبینم مال
شهریار جهان معزالدینای کرم پرور کریم خصال
عزت خلق اگر نگهدارینکشی درد سر ز قال و ز قیل
کوته نظران ابن یمین را نتواننداز راه برون برد باقوال مقول
گرچه میبینم پریشان ایدل آشفته کارروزگارت را ولیکن غم مخور در هیچ حال
گر ز اسماء مقولات عشر پرسد کسییک بیک بروی شمارم در جواب آنسؤال
گرت میل باشد که در پارسیهمی دال را باز دانی ز ذال
مرجع اهل حیل مجمع تزویر و نفاقشرف دولت و دین قدوه اصحاب ضلال
مرو ای ابن یمین گر دهد ایام ترادو سه روزی دگر اندر وطن خاکی مهل
میدهد دست فلک دولت اصحاب یمینبکسانی که ندانند یمین را ز شمال
مرا زین پیش خاطر چندگاهیبانواع سخن میبود مایل
نرسد هیچ بد و نیک بکسجز بتقدیر خدا عزوجل
وارث املاک اینجو سعد دین مسعود آنکعرضه خواهم داشتن در خدمت او شرح حال
هر چه موجودست آنرا یافتنداهل حکمت منحصر در ده مقال
هر که در جمع مال سعی کندتا بدست آرد از حرام و حلال
هر کرا طالع مساعد نیستهر چه او کرد و گفت نا مقبول
هر که بندد کمر بخدمت خلقچون خردمند باشد و فاضل
هر چه آن آشکار نتوان کردمکن اندر نهان بهیچ سبیل
هفتاد سالگی که دو چندانت عمر بادکردست رنجش ابن یمین را ز جان ملول
ای دل ار گوش سوی من داریکنم از حال عالمت اعلام