دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
خردم راه قناعت بنمود از سر لطفجز بر آنراه که او گفت قدم ننهادم
در پی آنکه کار به گردددر تکاپوی هر طرف جستیم
دی یکی آمد بنزدم از ندیمان امیرآنکه در مدحش همیخواهم که فردوسی شوم
روزی گذر فتاد مرا از قضای چرخبرمنزلی که بار بوددر او یار همدمم
روزگاریست که بر خاطر ارباب هنراز جفای فلک سفله ستم میبینم
زینسان که دور مانده ز یاران جانی اممردن هزار بار به از زندگانی ام
ز دیوانه ئی کرد روزی سؤالسلیمان مرسل علیه السلام
سپهر مهر جلالت جلال دولت و دینتوئی که رأی ترا شاه انجم است غلام
سرگشته بهر دانه چه باشم چو آسیاآمد بسان قطب گه آرمیدنم
سلطان تاجبخش مرا پیش تخت خواندبر امتثال حکم بناچار تافتم
سالها در چار سوی خطه کون و فسادهمچو باد از هر طرف بی پا و سر بشتافتم
شنیدم از سر منبر مذکری میگفترضای حق طلبی باش بر سر تسلیم
شهریارا من از این حضرت چون خلد برینمیروم وز سر حسرت بفضا مینگرم
شرح جوری که من از دور قمر میبینمبا که گویم که جهان زیر و زبر میبینم
شرح شوق و نیازمندی خویشمی نیارم که در بیان آرم
صحبت جمغی که ما را دوستان میزیستندبر مثال صحبت اصحاب کشتی یافتم
صاحبا گر چنین همی شایدکه بهر یک مهت سلام کنیم
ظفر نیافت خردمند در جهان روزیبهیچ فائده دیگر از حضور کرام
فیلسوفی که من در اسرارشببد و نیک بود می محرم
فراق حضرت گردونجناب سرور عهدمرا چو فرقت روح از تنست و نور از چشم
قدوه اهل کرم ای زبده آزادگاناکرم الاخوان شهاب الدین که بادی دوستکام
گر بدست آید مرا در تیه حیرت یک جوینقانعم منت پذیر از من و از سلوی نیم
گاه آن باشد که باشم پای بر جا همچو قطبآسمان آخر چو خود سرگشته تا کی داردم
گر ترا هست خرد یاز بیا ز ابن یمینیک نصیحت بشنو این ز بزرگان قدیم