دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
بینوائی و حفظ ناموسمکرد فرد از جماعتی انبوه
بمال حاجت مردم بر آرای سره مردبرو دراهم معدوده جوی نو سکه
بحر دانش عماد دولت و دینای همه کار هات شایسته
پدر که رحمت حق بر روان پاکش بادز من دریغ نمیداشت پند پیرانه
جلال دولت و دین یونس ایکه جاه تر استمقام برتر کیوان فروترین پایه
جفت گاوی را اگر خدمت کنی سالی سه ماهروزگارت زو شود هر هفته و هر ماه به
خدایگان فصیحان دهر ابن یمینتوئی که هست فضایل ترا و همتانه
خواجه را بین کز برای حرص و بخلسیم حاصل میکند بیفائده
دلا ز حال بد خود مکن جزع زنهارصبور باش چه دانی نکو شود ناگاه
دل ابن یمین گرچه ز غصه خون همی گرددازین بخت سیه روز و ازین گردون پیروزه
دی یکی گفت کابن یمینبا کناری شد از میان گروه
دی معرف به پیش آصف عهدخواند فصلی ستوده که و مه
روزی ز بهر تجربه بگرفتم آینهدیدم نشان مرگ در آنجا معاینه
ز آستانه جاه و جلال خسرو عهدسپهر کشور داد و دهش سپاهانشاه
سرا فاضل دهر ایرج ای که در همه فنبه سان مردم یکی فن کسیت همتا نه
شرف دولت و دین زبده اصحاب کرمای بذاتت هنر و فضل تولا کرده
صاحب عادل جلال ملک و دین دستور شرقای ز رفعت خاک پایت افسر خورشید و ماه
صاحب صاحبقران والا علاء ملک و دینمهترانرا داد دادی داد این کهتر بده
طمع ابن یمین چیست ز کرم کرمتخود بدانی چو در آن صرف کنی اندیشه
طلب کردن همیشه کهتران رابود مر مهتران را کار و پیشه
فریومد آنمقام کزین پیش خسروانبودند با هم از پی آن در مطاعنه
فخر دین و ملک معنی ای ز نور رای تورهروان عالم علوی هدایت یافته
کاتب اینحروف ابن یمینبر خط و قول خود گرفت گواه
گفتم دلا توئیکه همه عمر بوده ئیبر مطلب و مقاصد خود کامران شده