دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
غرمائی که داشتم زین پیشکه از ایشان بمن رسیدی رنج
هر که دارد کفاف عیش چنانکه نباشد بدیگری محتاج
هر که را دسترس بنقره و زرباشد و بهره بر ندارد هیچ
منت ایزد را که هستم با قناعت همنشیننیستم با کس رجوعی گر سقیمم گر صحیح
ای که اندر شرب می ما را ملامت میکنیشرب می از رشد باشد زان کزو گیرد سماح
یکی گفت صبح مشیبت دمیدتو در خواب غفلت زهی بی فلاح
هر که او بر چار مطلوب از مطالب قادرستدستگاهش در شرف باشد به هر جایی فسیح
گرت از شهد و شکر ذوقی هستچیست بی چاشنی معنی هیچ
ایدوستان بکام دلم نیست روزگارآری زمانه دشمن اهل هنر بود
الهی مرا چون سرای سپنجسرانجام باید بغیری سپرد
ایدل اگر روزی دو سه دنیا نباشد بر مرادخوش باش کاحوال جهان زانسانکه آید بگذرد
ای خردمند چو روزی ز جهان خواهی رفتمدت عمر تو گر پنجه و گر صد باشد
ای دل ار چند در سفر خطرستکس سفر بیخطر کجا یابد
ای دل از احداث روزگار نگردیبد کنش و زشتخو که نیک نباشد
اتفاقم شب دوشین بوثاقی افتادکاندرو بود حریفی صنمی حور نژاد
ایدل ایام مستیت بگذشتبعد از اینت بهوش باید بود
اصلت ایدل چو ز خاکست بلندی مطلبعنصر خاک نه مایل سوی پستی باشد
ایخداوند ایکه از رفعت همای همتتبر فراز گنبد گردون نشیمن ساز کرد
ای شه کامران وجیه الدینای چو نام تو طالعت مسعود
آسمان قدر وزیرا چو تو بر روی زمینتا زمان هست نبودست و بزرگی نبود
ایخسرویکه خسرو سیارگان سزددر پیش رای انورت از جمله عبید
ایدل مدار چشم کرم ز اهل روزگارکانها که بوده اند کریمان نمانده اند
آمد مه صیام که بر آصف زماناین و چنین هزار دگر هم خجسته باد
اهل دنیا سه فرقه بیش نیندچون طعام اند و همچو دارو و درد