دفتر شعر
۸۸۸ شعر در این دفتر
مرا نیمه نانی که در خور بودبدست آورم از ره دهقنت
ما را حکایتی عجب افتاد با ملکناید بیان حالت آنهم بشرح راست
مرا صورت از لغوه گر کج شودچه نقصان رسد زان بمعنی راست
معنی طلب که بر در و دیوار صورتستمغزست نزد مردم دانا هنر نه پوست
مرا مذهب اینست گیری تو نیزهمین ره گرت مردی و مردمیست
مخور ای ابن یمین غم چو وفاقت برسدبحضور عم و خال و پدر و مادر نیست
نکند عمر خویشتن ضایعهر که در عقل او قصوری نیست
وزیر مشرق و مغرب مگر نمیداندکه منصبی که مرا هست هیچکس را نیست
وزیر شاه نشان ای یگانه دو جهانتوئی که ذات تو مقصود از سه مولودست
والاضیاء دین توئی آنکس که آفتابدر پیش رای انورت از ذره کمترست
هر که رنجی کشید و گنج نهادبضرورت به دیگران بگذاشت
هر یکی از شهان بوقت شکارصید دیگر کند بقوت بخت
هر که در کارها مشاوره کردگلبن باغ دولتش بشکفت
هر که در صبح از بگه خیزیدر دل از مهر حق چراع افروخت
هر که را در جهان همی بینیگر گدائی و گر شهناهیست
هر چه داری بخور و بذل کن و باک مدارکه ترا طعنه زند کس که فلان متلافست
هر کس که حال دینی و عقبی شناخت اوزین بس ملول حال بدان سخت مایل است
هیچ دانی کز چه باشد عزت آزادگاناز سر خوان لئیمان دست کوته کردنست
هر کو درین زمانه طلبکار منصبی استهیچ از نصاب عقل مر او را نصیب نیست
هنرمند باشد بسان گهرکه هر کس مر او را خریدار نیست
هر که موجود حقیقی را شناختذات ایزد را بلا اشباه گفت
یکیست فاضل و دانا اصیل و پاک نسبولیک هیچ کسش در جهان ندارد دوست
یک دو نوبت در جناب خسرو جمشید فرآنکه یابد ملک ازو همچون تن از جان تربیت
با خرد گفتم که داری در جهان جایی چنانکاندر او دلخستهای یک دم برآساید ز رنج