دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
بودند جهاندار بسی خسرو و گردرفتند و بدیگرانش ناچار سپرد
بنگر که صبا باز چه نیرنگ آورددر باغ چه لعبتان خوشرنگ آورد
بر خوان خود ار زهر گیا باید خوردخوشتر که بر ناکس ابا باید خورد
تا در دل من مهر تو مهوش باشدروزم چو رخ فرخ تو خوش باشد
تا جیب تو بهر ماه مطلع کردندترک صفت ماه مقنع کردند
تا در سرم ای رشک پری چشم بوداز چشم توام ستمگری چشم بود
تا در تن من هیچ رگ و پی باشداندر رگ من بجای خون می باشد
تا مرغ روانت در قفس خواهد بودرزقت رسد آن قدر که بس خواهد بود
تا دست من از وصل تو کوتاه بودتا بر دل من بیاد یار آه بود
تا دل غم آنجان جهان خواهد خوردسر نشتر غم بر رگ جان خواهد خورد
تا یوسف عهد را بچاه افکندنداز اوج سپهر حسن ماه افکندند
تا بسته صحبت کسی خواهی بودچون مرغ اسیر قفسی خواهی بود
تا ماتم فرزند علی گشت پدیدخون گشت دل کسیکه این قصه شنید
تا قدر بلند آسمان پست شودبا جود تو هر چه نیست آن هست شود
تا ابن یمین از این جهان می نروداندوه تواش از دل و جان می نرود
تا خوی بد یار دگر سان نشوداحوال دل یار بسامان نشود
تا چرخ و فلک مدار بنیاد نهاداز مادر ارکان پسری چون تو نزاد
چون شب رقم از غالیه بر روز کشیدآمد بت من در پی او ماه رسید
انکس که ز عاشقان نشانی داردافسرده دلی و گرم جانی دارد
چون اشکم ازینچشم چو جیحون بچکدبر برگ زریر آب طبر خون بچکد
چون نرکس تو غمزه جادو بگشوداز جمله گلها قصب السبق ربود
چون جیش حبش گرد رخش صف میزدچشمم ز غضب موج و دلم تف میزد
چون گشت زمین از سپه برف سفیداز پرتو خورشید بریدیم امید
چون نرگست آغازه بدمستی کردجان عزم سفر ز عالم هستی کرد