دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
گل از پی خرده ئی که از خرقه نمودبنگر که چه تشنیع ز بلبل بشنود
رفتند و رویم و هر که آید برودهر چیز که شاید و نشاید برود
نیک و بد این جهان فانی گذردو اندوه و نشاط و شادمانی گذرد
زان پیش که این گنبد دوار نبودو اندر دو سرا ز خلق دیار نبود
شادانکه غم زمانه بر دل ننهادو اندیشه آب و محنت گل ننهاد
آن دم که خم عشق بجوش آمده بودجان از سر مستی بخروش آمده بود
هر کو بخرد نیک ز بد بشناسندخار از گل و اطلس ز نمد بشناسد
زیور همه بر سرو سمنبر زیبدهر یک زد گر یکی نکو تر زیبد
شب نیست که اشک من بقلزم نرسدآهم ز بر طارم هفتم نرسد
یا رب چو رهی در تو و خود مینگردمعلوم همیگرددش از روی خرد
روزی که ز تن قطع کند جان پیوندیا رب مکن این زبان جاری در بند
هر نقش که از پرده فلک بنمایدشب جمله مرا شعبده بر میآید
هر دل که هوای آشنائی داردهمچون رخ فرخش صفائی دارد
در خانه اگر متاع دنیا باشددر باز گذاشتن چه معنی باشد
روی چو مهت رشک پری میگرددزلف سیهت بدلبری میگردد
زلف تو که بازی مجازی نکندجز با دل عشاق تو بازی نکند
دل باز هوای آشنائی داردانصاف بده که خوش هوائی دارد
گویند هنر مایه اقبال بوددانش سبب حل هر اشکال بود
یاری بگزین کز تو جدائی نکنداز غیر تو با کس آشنائی نکند
صد ره دلم ار مهر از و برگیردبازش چو ببیند هوس از سر گیرد
فریاد مرا ز خامه قیر اندودکو راز دلم بدشمن و دوست نمود
در عالم توحید کسی راه بردکو راه بنور دل آگاه برد
نو مذهبگان که بی یقینی چندندسرگشته و برگشته ز دینی چندند
هر چند که دخت رز طرب افزایدو ابواب فتوح روح را بگشاید