دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
هر شاه و گدا که رخ نماید برودهر نیک و بدی که پیشت آید برود
ز آوردن خلق سوی صحرای وجودگر عاشق و معشوق نبودی مقصود
رویت که ازو ماه خجل سار شودزلفت که در او باد گرفتار شود
هر کو ز طریقه ددی دور بودباید که همیشه از بدی دور بود
گر جان من اندر سر او خواهد شدسهلست که در وجه نکو خواهد شد
هر تن که خدای را بجانی ارزدباید که ترا نیز بنانی ارزد
هرچ آن هنر جمله بزرگان باشدو اسباب سیادت سترکان باشد
شبها دل من بسا که عیاری کرددر کوی هوس رندی و شطاری کرد
هر چند که عمرم نه بسامان گذردسهلست که عاقبت بهر سان گذرد
هم سهم سعادت بهدف باز رسیدهم لؤلؤ لالا بصدف باز رسید
هر چیز کزو هستی تو پیدا شدهم اوست که گه خامش و گه گویا شد
غریب اگر چه وزیر شه جهان باشدهمیشه میل دلش سوی خانمان باشد
خواهی که خدا کار نکو با تو کندارواح ملایک همه رو با تو کند
ای از گل تر روی تو آراسته تروز سرو سهی قد تو پیراسته تر
ای گردنم از ساعد تو طوق پذیربر دست من از زلف تو بادا زنجیر
آمد سخنم بلطف چون جانش دارور خود همه کفرست چو ایمانش دار
از بس که رسید از رخ و از غمزه یاربر لاله و نرگس ستم ایام بهار
از حق بود انچ هست بر مومن و گبرروشن شود این نکته ترا نیز بصبر
ایدل غم نا آمده زنهار مخوروانغم که گذشت از تو هم زو بگذر
ای دل اگرت مال شد از دست بدرباکی نبود چو میرود عمر به سر
ای از فلکت سهم سعادت شده تیروی از قلمت فایده ها یافته تیر
از خنده رعد و گریه ابر بهاروقتست جهانرا که شود چون رخ یار
ایساقی شکر لب طوطی گفتارگرمی نبود گرد ز شهدانه برار
انکس که لبت کرد بشنگرف نگاربر سطح مهت خطی نوشت از زنگار