دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
بنگر بفروغ شمع وانطلعت و چهراندوده بدود آتشین روی سپهر
من برکشم این پیرهن زهد ز سرپس در کشمت همچو قبا تنگ ببر
چون چشم گشاد نرگس از خواب خمارمستانه همیگفت که رو باده بیار
هنگام سپیده دم گل سیب نگرز آب بقمش نقطه ز ده باد سحر
چون یافت تن از خلعت شه زینت و فرنیکو سخنی گفت درینمعنی سر
هنگام بهارست بتا باده بیارکاراسته شد بزم طرب همچو نگار
جز لعل لبت که در سخن سفت گهرهرگز نشنیدم که سخن گفت گهر
هر چند که پیریم و ضعیفیم و نزاروالات وادات کار افتاده ز کار
تدبیر تو چون باز ندارد تقدیرمیرو ره تقدیر نه راه تدبیر
اینهم بشنو ای پسر نیک اختراز زر مطلب همین زر و هیچ دگر
ما تشنه لبانیم می ناب بیارسرمایه پای بند اصحاب بیار
در هجر تو از آه من و خون جگرهم صبح اثر دارد و هم شام خبر
گلدسته برخسار تو چون کرد نظرگفتا که نیم از تو بخوبی کمتر
داود نبی چو برگشادی اسرارگفتی بپسر پند من از دل مگذار
روزی بخوشی اگر توان برد بسرزنهار پسر انده بیهوده مخور
دلرا سر شعر و شاعری نیست دگرنی ز آنک برانش قادری نیست دگر
گفتتد مرا که بر ابوبکر و عمرمدحت گوی رستی بقیامت ز سقر
سردار جهان امیر حاجی دلیرکز جنگ چو از جود نمیگردد سیر
فرزند اعز محمد ای کان هنروی تازه ز آب سخنت جان هنر
فرزند اعز محمد ای جان پدرآیا بود اینکه بینمت بار دگر
هر کو ز فریب اهرمن باشد دورباید که بود معتقد بعث و نشور
هم بیخوشی خمر توان برد بسرهم بیطرب ز مر توان برد بسر
از دل غم روزگار بر دارد زربی زر منشین که کار زر دارد زر
ای زلف و رخت هر دو بهم چون شب و روزسرمایه انوار و ظلم چون شب و روز