دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
برخیز سحرگه ای صبا چابک و چستبا خواجه شهاب دین بگورست و درست
چون آکهیی نبینم از توحیدتسودی نکند بکثرت و تفریدت
چون تعبیه جهانیان بسیارستاحوال کسی شناختن دشوارست
پیوسته نشان عاشقان بد نامیستکام دل این شیفتگان ناکامیست
در روضه توحید اگر بارت نیستبر شاخ مراد خویشتن بارت نیست
گر دور فلک تابع فرمان تو نیستجز صبر درینواقعه درمان تو نیست
سردار جهان خواجه که آئینش سخاستبحریست کفش که موج آن جمله عطاست
شاها ز تو کار عالمی سامان یافتوز لطف تو درد همکنان درمان یافت
دل شد ز پی وصل دلارام ز دستجان نیز بران عزیمت از جای بجست
رنگ تو بتازگی ز گلنار بهستبویت زدم نافه تاتار بهست
شیرین پسرا عزم حجازت ز چه خاستو اندیشه این راه درازت ز چه خاست
نقش عیادت ار چه بصورت عبادتستلیکن بنقطه ئی ز عبادت زیادتست
در کارگه وجود هر نقش که هستنقاش الست بیتو آن نقش ببست
گفتم نخورم باده که کاری نه نکوستتا باز رهم ز طعنه دشمن و دوست
در وحدت کاینات آنرا که شکیستدر بادیه شرک اسیر شرکیست
هر کو بسعادتی رسد روزی بیستزانپس بشقاوتش بسی باید زیست
گر هر چه کند بنده بتقدیر خداستگفتن که بداست کار میخواره خطاست
در راه یقین مرد درنگی هیچستدر عالم توحید دورنگی هیچست
مائیم و می ناب و بتی خوب سرشتنه بیم ز دوزخ و نه امید بهشت
هر کو دهنت ای بت جانی دیدستسر چشمه آب زندگانی دیدست
حاصل چه از این که صورت خواجه نکوستچون مغز نبیندش خرد در خور پوست
می از شر و شور و عربده خالی نیستخوشتر ز خوشیش ذوقکی حالی نیست
سید پسرا روی تو ماه ختن استبالات براستی چو سرو چمن است
دیوانه دلم که میل طبعش بهواستدر کوی بتان کارگهی میآراست