دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
چون باد صبا غنچه گلرا بشکافتوز نکهتش آفاق دم غالیه یافت
در خاطرم این لطیف مصراع گذشتکاحوال جهان بسکه بانواع گذشت
صاحب نظری خوش سخنی فرمودستبشنو که از آن مغز خرد آسودست
هر چیز که در ازل بدان فرمان نیستکردن طلبش کار خردمندان نیست
دی گفت یکی که داشت با من دل راستکای ابن یمین وجه معاشت ز کجاست
گردون که سوی سفله و دونش نظرستمنگر تو بدو که سخت بی پا و سرست
هر روز ترا بمن گمانی دگرستهر لحظه مرا ز تو زیانی دگر است
گفتم دل من گرچه که غرق خونستوین محنت و غم از ستم گردونست
در عهد تو گلزار ثنا مدروس استالا ز تو آز از همه کس مأیوس است
سلطان گل ار چه با بسی برگ و نواستهر چند که زر دوخته بر چین قباست
گیرم که بصد رسید عمریکه تر استآخر نه که اندر پی آن روز فناست
خوش باش دمی که زندگانی باقیستدر ملک حیات کامرانی باقیست
در روضه جان تاره نباتی خضرستشیرین پسری خوش حرکاتی خضرست
دی ابن یمین صبحدمی جام بدستبا سر و قدی بر سر گلزار نشست
دل شاد بروی دلستان خضرستجان زنده بلعل در فشان خضرست
زلف تو که سرگشته بکردار منستآشفته تر از حال من و کار منست
رفتی و شکیب از دل عشاق برفتنقش هنر از صفحه آفاق برفت
هر حادثه ئی که آمد از نرم و درشتاز ابن یمین ندید در معرکه پشت
یک غم نبود کز تو نصیب ما نیستوز حسن خودت بحال ما پروا نیست
عشاق ترا امید بهر وزی نیستجز درد دل از حسن رخت روزی نیست
نیلوفر تر بر سر آبت چه خوشستیعنی رخ و زلف پر بتابت چه خوشست
گل کز زرسا و خرده ئی چند اندوختدر ملک چمن بخسروی رخ افروخت
روی تو و ماه آسمان هر دو یکیستقد تو و سرو بوستان هر دو یکیست
عشق لب و دندان چو لعل و گهرتکر دست مرا معتکف خاک درت