دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
گر کار تو نیکست بتدبیر تو نیستور نیز بدست هم بتقصیر تو نیست
چون چشم خوشت نرگس اگر رنجورستداند همه کس که این ازان بس دورست
لعلت صدفی پر گهر مخزونستزلفین تو زنجیر دل محزونست
در باغ جمالت ای بت عشوه پرستسیب ز نخ ساده و شفتالو هست
جانا لب میگون تو روح ما نیستدارم نظری با تو ولی تنها نیست
راحت ز طبیعت جهان مهجورستره سوی مراد عاقلان بس دورست
هر کس که ره و رسم جهان نیک شناختاز بهر اقامت اندرو خانه نساخت
جانرا بزر ارنگه توانستی داشتقارونش بزر نگه توانستی داشت
کس تیغ چو پهلوان ایران نزدستخنجر به ازو رستم دستان نزدست
معنیت چو آنجا بگذارد صورتدر حال دگر جانت برارد صورت
در پای دلت گر ز هوس خاری نیستبا نیک و بد جهان ترا کاری نیست
هر ذره که موجود شد از مغز و ز پوستچون در نگری بجملگی پرتو اوست
وقت طرب و مستی هشیارانستکاطراف چمن کلبه عطارانست
هر کس که از این عالم فانی بگذشتوز عادت و رسم این جهانی بگذشت
خرم دل آنک بر صبوحی آموختبر آتش می خرمن اندوه بسوخت
چون از نظرم سرو سمنبر بگذشتاین مردم دیده اشکش از سر بگذشت
جانا رخ تو ماه زر افشان منستمیگون لب تو لعل درخشان منست
چشم تو بساحری ز هاروت بهستوز هرچه بود پسند ماروت بهست
در عشق تو گر سر بنهم باکی نیستبا مهر تو گر جان بدهم باکی نیست
زلفت صنما مایه ده مشک خطاستبا چین دو زلفت سخن از مشک خطاست
من رفتم و یادگار جانم بر تستپیدا ز تو دورم و نهانم بر تست
هستم صنما ز مهر روی چو مهتسرگشته و آشفته چو زلف سیهت
جان برخی آن پسته شکر شکنتوان قامت چون سرو و رخ چون شمنت
وصف قدوخد گر طلبد کس ز منتتشبیه کنم زود بسر و وسمنت