دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
دل بسته آن طره عنبر شکنستجان فتنه آن پسته شکر شکنست
ما انفس و افاق بدیدیم و گذشتواندر سر هر دو خط کشیدیم و گذشت
دل در سر زلفین بتان نتوان بستوز دست فراقشان به جان نتوان جست
دی خسرو سیاره چو با شام نشستاز جیش حبش فتاد بر روم شکست
گفتم صنما گرچه رخت همچو مهستلیکن رقم سیاه بروی نه بهست
با ما غضب حیدری از حد بگذشتپیکار وی و داوری از حد بکذشت
قدت ز صنوبری که برخاست بهستوز سرو که دهقانش بپیراست بهست
خطی که ز رویت ای پریوش برخاستدودیست کز آتش ترت خوش برخاست
گفتم که چرا از شکرت رست نباتواندر ظلمات چون شد آن آبحیات
زلف تو که بس تعبیه ساز افتادستهندوست و لیک ترکتاز افتادست
من کز سر جان بسوی تو خواهم خاستکی از سر تو چو موی بر خواهم خاست
نی دیده به از تو هیچ یاری دیدستنی همچو رخت تازه بهاری دیدست
خطی که ز روی آن سمنبر برخاستگفتی که ز گل بنفشه تر برخاست
کس همچو من ار گهر توانستی سفتبر اوج فلک زناز میبودی جفت
شاه عادل چون بکام دل ببزم می نشستبر جبین آفتاب از شرم رویش خوی نشست
ای بخت جوان بیا و در ساغر پیچدست خرد پیر به ساغر برپیچ
ای دیده دلم از تو زیانها بر هیچوی لعل تو دادهام زبانها بر هیچ
هر زن که ز عشقبازی آری بنکاحباشد ز فساد عقل ازو چشم صلاح
ای شکر گفتار تو سرمایه روحوی لعل گهر بار تو پیرایه روح
جان تازه کند لعل در افشان ز قدحبا دل دهد از زمرد سوده فرح
ای گشته خجل ز انرخ گلگون گل سرخغرقه شده از رشک تو در خون گل سرخ
ای بنده بالای تو سرو آزادهمچون تو بتی مادر ایام نزاد
این چرخ سراسیمه بیفایده گردچون قسمت ارزاق خلایق میکرد
آن بت که بر او غیرت مه میباشددائم ز ویم حال تبه میباشد