دفتر شعر
۲۰۸ شعر در این دفتر
ای بهمت ورای چرخ اثیرچرخ در جنت همت تو قصیر
ابشروا یا اهل نیشابور اذا جاء البشیرکاندر آمد موکب میمون منصور وزیر
زهی ز بارگه ملک تو سفیر سفیرزمان زمان سوی این بندهٔ غریب اسیر
ای به نسبت با تو هرچه اندر ضمیر آمد حقیرپایهٔ تست آنکه ناید از بلندی در ضمیر
بر من آمد خورشید نیکوان شبگیربه قد چو سرو بلند و به رخ چو بدر منیر
به فال نیک درآمد به شهر موکب میربه طالعی که سجودش همی کند تقدیر
موکب عالی دستور جهان آمد بازبه سعادت به مقر شرف و عزت و ناز
زندگانی ولی نعمت من باد درازدر مزید شرف و دولت و پیروزی و ناز
ای بر اعدا و اولیا پیروزدر مکافات این و آنشب و روز
چون مراد خویش را با ملک ری کردم قیاسدر خراسان تازه بنهادم اقامت را اساس
زهی دست تو بر سر آفرینشوجود تو سر دفتر آفرینش
ای شادی جان آفرینشوی گوهر کان آفرینش
ای نهان گشته در بزرگی خویشوز بزرگی ز آسمان شده بیش
دوش سرمست آمدم به وثاقبا حریفی همه وفا و وفاق
مقدری نه به آلت به قدرت مطلقکند ز شکل بخاری چو گنبد ازرق
ای سپاهت را ظفر لشکرکش و نصرت یزکنه یقین بر طول و عرض لشکرت واقف نه شک
ای گشته نوک کلک تو صورتنگار ملکاو بیقرار و داده مسیرش قرار ملک
حبذا کارنامهٔ ارتنگای بهار از تو رشک برده به رنگ
مرحبا موکب خاتون اجلعصمةالدین شرف داد و دول
ای کرده درد عشق تو اشکم به خون بدلوی یازدم سرشته به مهر تو در ازل
جرم خورشید چو از حوت درآید به حملاشهب روز کند ادهم شب را ارجل
به نیک طالع و فرخنده روز و فرخ فالبه سعد اختر و میمون زمان و خرم حال
ای ترا کرده خداوند خدای متعالداده جان و خرد و جاه و جوانی و جمال
خدای خواست که گیرد زمانه جاه و جلالجمال داد جهان را به جود و جاه و کمال