دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
هر سخت سخن که تلخگویی دارددر سینه خلق تخم کین میکارد
هر ذره که صبر یار خود خواهد کردخورشید فلک شکار خود خواهد کرد
مستی که ندامت از شرابش باشدور ترس خدا دلی کبابش باشد
تا ظلمت محنت بنهایت نرسدبرق طرب از شمع هدایت نرسد
هر صحبت مستیی خماری داردهر باغ خزانی و بهاری دارد
آنان که بخلق از ره معنی نگرندکی خلق خدا چو یکدیگر میشمرند
عاقل ز حسود خود حذر خواهد کردکو ازره چشم بد نظر خواهد کرد
این مدعیان کی بشکایت ارزندنامردم اگر هم بحکایت ارزند
خاکی که چو گرد گرد درها گرددهیهات که سرمه نظرها گردد
نو کیسه که همچو غنچه زرناک شودگر کیسه گشاییش جگر چاک شود
گر پیش سخی شب زر گردون باشدصبح از کف او تمام بیرون باشد
درویش سخی را همه کس یار بودوز منعم ممسک همه را عار بود
آن خواجه گرش گاه بخرمن نقتدکس را ز کفش جوی بدامن نفتد
از بخل درین سرا کسی میر نشداز خوردن بیهوده غم پیر نشد
تعظیم خسان به جا و مسکن باشدگل باش که مسکن تو گلشن باشد
سهل است که مرد گوشه یی بگزیندیا دامن صحبت از جهان برچیند
هر بیخردی که نخوتش کار بودگر شاخ گلست در نظر خار بود
آدم ز ادب فرشته اطوار بودبا خلق خدا بخلق در کار بود
آنانکه به بند زینت و زیب تنندخود را بزبان مردمان می فکنند
مردم همه جوهری و صاحب نظرنددر دست تو گوهر هنر می نگرند
می را که خمار در کمین است چه سودخیرش بهزار شر قرین است چه سود
گر عمر بکار می کنی حیف بودوین نامه بهر زه طی کنی حیف بود
می بادهفروش داد و زر میطلبدمعشوقه نشست و جان و سر میطلبد
ای پیر شکسته توبه سست نهادتا کی بهوای دل دهی عمر بباد