دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
گر رخش هوای دل اسیرت نبودافتی بچهی که در ضمیرت نبود
در روی جوانان نظری میبایداما نظری و گذری میباید
شهوت نهلی که چون شرابت ببردبرتاب عنان و گرنه تابت ببرد
کس در پی آزار دل افکار مبادوز محنت شهوت دل کس زار مباد
آدم که بعشق محرم یار بوددر احسن تقویم سزاوار بود
عاشق که همیشه وصل یارش باشداز وصل ببوسه انتظارش باشد
خوش گفت پدر مرا کسی مرد بودکز زن گذرد فرد و جهان گرد بود
آنانکه بخوبی زنان مینازندبا صورت دیوار نظر میبازند
دست تو بشاهدان عالم نرسدورهم برسد زور وزرت هم نرسد
آدم که نتش سرای ویران باشدتا در نگری خاک پریشان باشد
دردا که رسید پیری و داد نویدکز صفحه عمر شسته شد خط امید
این غره عمر عاقبت سلخ شودگر صاحب عمر خسرو و بلخ شود
آن خواجه که خانه را بکهگل اندودکهگل بسرا ماند و او خود فرسود
هر چند که خصم کینه ور میباشدوز عالم مهر بی خبر میباشد
گردون که همیشه خاطر آزار بودگر لطف کند هم نه بهنجار بود
گلزار جهان که غیر خارش نبودامید گلی ز نوبهارش نبود
پیری که ز خستگی تنش تاب خوردسودش ندهد اگر چه جلاب خورد
گردون تن ما چه خانه جان میکرداز بهر چه ساخت چونکه ویران میکرد
هر چیز که نوبهار و نوبر باشدچون پیر شود ضعیف و لاغر باشد
بیگانه وشی که دیر دیرش بینندبه زانکه بدوستی دلیرش بینند
تا کار بخلقت نفتد یار تو اندچون کار فتد دشمن خونخوار تواند
فریاد که عمر رفت و حرمان بفزودسرمایه جان زیان شد اندر غم سود
نقش سخنم بنقش نقاش بودجان است ولی نهان ز اوباش بود
من نقد درستم نه مس روی اندودوین نقد گر امتحان کنی دارد سود