دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
هرگاه که شمع قامتم میسوزدهر لحظه بصد ملامتم میسوزد
هرگز دلم از عشق پشیمان نشودبا آنکه دمی زعشق شادان نشود
بر چرخ نه هر ستاره یی زهره بوددر شهر نه هر کس بوفا شهره بود
عیش و طرب از مایه هستی خیزدهستی گل از فراخ دستی خیزد
ایسرو سهی هر که هوای تو کندباید که تحمل جفای تو کند
در بحر غم تو عالمی جان دادندوز خون جگر خجلت عمان دادند
ای جان جهان تن تو را درد مبادگلزار رخ تو را ورق زرد مباد
عشقت که زغم رشته جانم گسلدهرگز نفسی بحال خویشم نهلد
آن تنگ دهن که غنچه حیرانش شددر باغ سخن ز لعل خندانش شد
جان بهر غمست و بیغم امکان نبودهر جان که در او غم نبود جان نبود
آنسرو قدان که گلرخ و ماه وشندبا سنبل زلف و نرگس چشم خوشند
در عشق اساس چاره کردن نبودکس سیریش از نظاره کردن نبود
یارب دل کس جز از تو خرم نشودبی لطف تو کار خلق عالم نشود
از هر چه در این دایره موجود بودمقصود شناسایی معبود بود
آن جو که بریده گشت از چشمه خوددر گلشن خاک رفت و سیری بنمود
با آنکه زبان کلید هر کار بودگوش از خمشی رسته ز آزار بود
طایر صفتان بخلق زوری نگنندراضی بجوی شوند و شوری نکنند
اهلی بسخن کشت تو خرمن نشودخاموش که کارها بگفتن نشود
روز غم اگر بکوتهی میگرددآن غم سبب روز بهی میگردد
خر نیست کسی که از جهان ناز خردیا عشوه این سپهر کجباز خرد
اکسیر نظر ورای تعلیم بودتعلیم درین ره سر تسلیم بود
آسوده بود هر که کم آزار بودآزار کننده خود دل افکار بود
با خلق خدا نمیتوان غوغا کردخوش آنکه بخلق صید خاطرها کرد
آنان که اساس کار بر خلق نهندباید که جواب کس بتندی ندهند