دفتر شعر
۶۳۲ شعر در این دفتر
خاک قدم تو نافه چین ارزدخاشاک رهت سنبل و نسرین ارزد
آمد غم دل که آب آدم ببردآدم چکند که جان ازین غم ببرد
آنشمع دمی ز چشم روشن نرودکز دیده سرشک تا بدامن نرود
آنی که حسد مه از صفای تو بردگل پیرهن صبر برای تو درد
گر سینه ما چاک ز نظاره بودما را چه غم از طعنه بیکاره بود
مشتاق تو فردوس برین را چکندوانهار نعیم و حور عین را چکند
می خور که فلک نقد بقا میدزددنور از دل و از چهره صفا میدزدد
هر که سگ تست بر دری ننشیندغیر از تو بهیچ دلبری ننشیند
ما را شب هجر او آید چه شود؟خورشید رخش زدر در آید چه شود؟
در هجر تو خلق از سر و سامان شده اندسرگشته چو مجنون به بیابان شده اند
از دل چو دمی غم تو بیرون نروداز دیده چگونه رود جیحون نرود
آنرا که مراد از در امید دهندآب خضر از چشمه خورشید دهند
طاوس اگر بجلوه پر باز کندور کبک خرامیش بصد ناز کند
آن شمع دمی ز چشم روشن نرودکاین سیل سرشک تا بدامن نرود
هر دل که درو مهر کسی ریش کنداز پرتو عشق روشنی پیشه کند
تا دل غم جان داشت بدلبر نرسیدتا خاک نگشت سر بدان در نرسید
در هودج عشق عقل واپس نرسداز عقل کسی بچرخ اطلس نرسد
گاهم ره بتخانه نکو میآیدگاهم ز در تو های و هو میآید
دل کز تو پریچهره مشوش باشدافغان نکند گرچه در آتش باشد
کس نیست که کشته ایماه نشدروشن بتو غیر ناله و آه نشد
دل آینه دار ترک و تاجیک بودزشت است اگر آینه تاریک بود
اهلی که ره علم و هنر میسپردخواهد که ز عرش نام او برگذرد
هر کو غم آنسرو سرافراز خریداز سروقدان دگر کجا ناز خرید
گر کشته شویم بر تو باری نرسدبر دامن همت تو خاری نرسد