دفتر شعر
۵۸۳ شعر در این دفتر
در مبند بر رویم سجده گاه من این استابروی تو را نازم قبله گاه من این است
خم گر ز باده جرعه فشانی کند رواستاین پیر سالخورده جوانی کند رواست
از راه دیده دل بر جانان رود رواستاین قطرهٔ فتاده به عمان رود رواست
گردون مروتی به فقیران نداشته استاین تیره کاسه، طاقت مهمان نداشته است
چشمش همین نه دین و دل از ما گرفته استجز خویش هر چه دیده در این جا گرفته است
آن [چشم] دل سیه که [زمامم] گرفته استاز دست اختیار، عنانم گرفته است
کسی که چشم تو را شوخ و دلربا گفته استخداش خیر دهد هر دو را بجا گفته است
عمری است سرو تا به وفا ایستاده استدر یاد قامت تو به پا ایستاده است
در پی آن زلف ای دل چون تو بس افتاده استاین عنان بگسسته کی در دست کس افتاده است؟
ز بس به راه تو دل بر سر دل افتاده استگذشتن از سر کوی تو مشکل افتاده است
چشم او در بردن دل بی گناه افتاده استدلربایی شیوهٔ چشم سیاه افتاده است
غم دماغم را پریشان کرده استناله جسمم را نیستان کرده است
غافل از دین شیوهٔ خود رسم و آیین کرده استرسم و آیین رخنه ها در خانهٔ دین کرده است
نگاه شوخ [و] دل ساده روبهرو شده استترا کباب و مرا باده آرزو شده است
هوشیار ای دل که او مست می ناب آمده استدر کنارش گیر زودی وقت دریاب آمده است
آسمانم تکیه گاه من بدن گردیده استداغ ها بر تن چو گردون پیرهن گردیده است
عندلیب روح را تن آشیان گردیده استیوسفی را چاه زندان خانمان گردیده است
در محیط دین ز بس کشتی تبه گردیده استکعبه را زان جامه در ماتم سیه گردیده است
هر گوهر سخن که به ساحل رسیده استاز چشمه سار آبلهٔ دل رسیده است
نور شکوه حق ز مقابل رسیده استوقت شکست آینهٔ دل رسیده است
عالم ز دستگاه کمالش نمونه ای استعقبی ز گفتگوی وصالش نمونه ای است
جنت ز سر کوی تو یک صحن خرابی استدوزخ ز غم عشق تو یک سینه کبابی است
دلم به تیر ملامت نشانهٔ عجبی استتنم برای حوادث بهانهٔ عجبی است
گریه در بزم یار، بی ادبی استخنده هم ز این قرار، بی ادبی است