دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
گر دلم عید ترا لایق قربان باشداثر بخت نکو،غایت قرب آن باشد
کسی که روی تو بیند چگونه شاد نباشد؟مرید عشق تو،ای دوست،نامراد نباشد
نه از خطاست که در ابروی تو چین باشدتو نازنینی و ناز تو نازنین باشد
بپیش درد من درمان چه باشد؟ز سر بگذر،سر و سامان چه باشد؟
رنگرز و رنگرزی دیر شدرنگرز از رنگرزی سیر شد
از دولت وصال تو کارم بکام شدبختم بلند گشت و سعادت غلام شد
آیینه سبب گشت که روی تو عیان شدروی تو سبب بود که آیینه نهان شد
درمان طلب کردم بسی،این درد را درمان نشدوندر پی سامان شدم،آخر سر و سامان نشد
باز دست عشق عقلم را گریبان میکشدباز جان سوی حریم عز سلطان میکشد
شوری از شیوه شیرین تو پیدا آمدآدم از خلوت عزت بتماشا آمد
روی هرکس که باندازه مرآت آمدبعد ازین نوبت موسی و مناجات آمد
باده از خم ارادت بسعادت آمدوقت ایمان شد و هنگام شهادت آمد
بر دلم بار غم عشق بغایت آمدآخر،ای جان جهان،وقت عنایت آمد
آن ماه دل افروز که رشک قمر آمددر پرده نهانست ولی پرده در آمد
امروز بار دیگر آن ماه دلبر آمدشادیست جان و دل را کان شاه کشور آمد
باز آفتاب دولت از بام ما بر آمدعکس جمال ساقی در جام ما درآمد
نهال دولتم را گل بر آمدقیامت شد،که گل بر منبر آمد
چشم بیدار مرا نوبت دیدار آمددوست از خلوت جان جانب بازار آمد
شاد باش،ای دل من،نوبت دیدار آمدسرنگهدار،که آن مونس دلدار آمد
باز، ز خم باده های ناب بر آمدناله زار از دل رباب بر آمد
یار ببازار کاینات برآمدنعره هیهات از جهات برآمد
آن یار چو ناگاه ببازار برآمداز هر طرفی مشرق انوار بر آمد
چون ماه من از مشرق انوار بر آمدکام دلم از لمعه دیدار برآمد
چون ماه نو از مشرق انوار برآمدفریاد ز اسلام وز کفار برآمد