دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
دلدار من از خانه ببازار برآمدناگه بسر کوچه خمار برآمد
دمید صبح سعادت،که یار باز آمدهزار شکر که آن غمگسار باز آمد
ازکف ساقی جان باده چو در جام آمدجان بیمار مرا وقت سر انجام آمد
آخر،ای شوخ جهان،عشوه گری با ما چند؟ما بسودای تو مردیم، خدا را مپسند
در هوایت عاشقان مستمندروز و شب مدهوش و مست حیرتند
چنانکه چشم تو در غمزه دلبری داندسواد زلف سیاهت ستمگری داند
مرا اگر تو ندانی حبیب می دانددوای درد دلم را طبیب میداند
حالت جان مرا پیر مغان میداندآنکه پیوسته ز پیدا و نهان میداند
در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماندخزان درآمد و سر سبزی بهار نماند
منگر بعاشقان،که ز صد یک نشان نماندمعشوق را ببین که ز صد یک نشانه ماند
در هیچ زمان غیر بدل راه ندادندقومی که مریدند و گروهی که مرادند
چند در مسجد و در صومعه غارت کردندسبب این بود که میخانه عمارت کردند
عاشقان را چو صلا جانب می خانه زدندآتشی بود که اندر دل دیوانه زدند
اندرین دور، که مستان طریقت خوارندگرچه خوارند ولی خوشدل و برخوردارند
هر گه که یار شیوه ناز ابتدی کندعاشق کسی بودکه دل وجان فدی کند
آنان که بجز روی تو جایی نگرانندکوته نظرانند و چه کوته نظرانند!
خرده بینان طریقت همه صرافانندکه بیک جو درم ناسره را نستانند
آب حیوان،که سکندر طلبش میفرمودروزی جان خضر گشت و خضر شد خشنود
ای عشق توام در دو جهان مقصد و مقصوددر طور عدم گشتن من وصل تو موجود
بر کهن دیر جهان دوست تجلی فرمودجمله ذرات جهان محو شد از عین شهود
بیمن دولت محبوب عاقبت محموددر فسانه ببست و سر قرابه گشود
تویی،که مرهم ریشی و غایت مقصودجناب حضرت محبوب عاقبت محمود
دل آینه صورت و معنیست عجب بودکان شاهدما روی درین آینه ننمود
رنگ رز خواست که خمی کند از کور و کبودرنگ او راست نشد،حیرت و وحشت افزود