دفتر شعر
۶۸۳ شعر در این دفتر
بگوش سرو چه گفتی؟ که پای کوبانستبگوش عقل چه گفتی، که مست و حیرانست
درد تو، که سرمایه ملک دو جهانستالمنة لله که مرا بر دل و جانست
در دیده صاحب نظران کشف عیانست :کان ماه دل افروز پس پرده نهانست
در نهان خانه وحدت قمری پنهان استکه همو جان جهانست و همو جانانست
دلم از زلف تو آشفته و سرگردانستجان بدیدار تو شادست ولی حیرانست
صبا چه گفت بگوش چمن که خندانست؟میان صحن گلستان خروش مستانست
فروغ نور رخت آفتاب تابانستولی چه سود؟ که از چشم خلق پنهانست
مرا پیوند او پیوند جانستدریغست آن جمال از ما نهانست
مرا چون عاشقی دارالامانستدلم با دوست سر بر آستانت
مرا نور یقین همراه جانستسرم با دوست سر بر آستانست
مرا هوای تو اندر میانه جانستمگو حکایت سامان، چه جای سامانست؟
همه صحرا گلست و ارغوانستبهرجایی از آن جانان نشانست
دلم از شوق تو خونست و ندانم چونستدر درون شوق وصالت ز بیان بیرونست
شریعت در طریقت مستعینستشریعت راه فخرالمرسلینست
آفتابیست جمالت که جهان پرتو اوستهمه را از همه رو روی بدان روی نکوست
باد صبا برگرفت پرده ز رخسار دوستجمله ذرات را عربده و های و هوست
برآمد آفتاب طلعت دوستکه ذرات جهان را رو به آن روست
بوی جان میآید از باد صبا، این بو چه بوست؟مشک را این حد نباشد، نکهت گیسوی اوست
بیار جان طلب کار را بحضرت دوستببین که با همه ذرات کون رو در روست
دل من شیوه شیرین ترا دارد دوستهر کجا شیوه شیرین، دل من بنده اوست
ز پیدایی چو پنهانست آن دوستهمه جا او،همه جا او، همه اوست
عاشق بمرگ مایل و عاقل بهانه جوستغازی قتیل دشمن و عاشق قتیل دوست
عرصه عالم بما پیداست، ما پیدا بدوستجمله ذرات جهان را رو بدان روی نکوست
نمیتوان خبری دادن از حقیقت دوستولی ز روی حقیقت حقیقت همه اوست