دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
یکی از غرب، رو در شرق کردهیکی در شرق کشتی غرق کرده
خبر داری که سیاحان افلاکچرا گردند گرد مرکز خاک
گر نماز و روزه می فرمایدتنفس مکار است، فکری بایدت
بلی نبود در این ره ناامیدیسیاهی را بود روز سفیدی
از جمادی مردم و نامی شدممردم از نامی ز حیوان سر زدم
ابتلاها می کند آه الغیاثای ذکور از ابتلاهایش اناث
خیال نظر غالی از راه اوز گردندگی دور خرگاه او
در پس هر گریه آخر خنده ای استمرد آخربین مبارک بنده ای است
دیده ها بر دیگری چون میگریمدتی بنشین به خود خون میگری
بند بگسل باش آزاد ای پسرچند باشی بند سیم و بند زر
نابرده رنج گنج میسر نمی شود.مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد