دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
ای گروه مومنان شادی کنیدهمچو سرو و سوسن آزادی کنید
راه نومیدی گرفتم رحمتم دل می دهدکای گنه کاران هنوز امید عفوست از کریم
نار تو اینست نورت چون بودماتمت اینست سورت چون بود
سالها باید که تا صاحبدلی پیدا شود.بو سعید اندر خراسان یا اویس اندر قرن
غلام همت رندان بی سر و پایمکه هر دو کون نیرزد به پیششان یک کاه
چون زن راه بازار گیرد بزنو گر نه تو در خانه بنشین چو زن
نوآموز را ذکر و تحسین و زهز توبیخ و تهدید استاد به
لعاب عنکبوتان مگس گیرهمائی را نگر چون گرد نخجیر
مرا پیر دانای مرشد شهابدو اندرز فرمود بر روی آب
خشم و شهوت مرد را احول کندز استقامت روح را مبدل کند
غم زیر دستان بخور زینهاربترس از زبردستی روزگار
به چشم خویش دیدم در گذرگاهکه زد بر جان موری مرغکی راه
مکن خواجه بر خویشتن کار سختکه بد خوی باشد نگونسار بخت