دفتر شعر
۳۴۶ شعر در این دفتر
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردنهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
ما که ایم اندر جهان هیچ هیچچون الف او خود چه دارد هیچ هیچ
حد اعیان و عرض دانسته گیرحد خود را دان که نبود زان گریز
گنهکار اندیشه ناک از خدایبسی بهتر از عابد خودنمای
درین حضرت آنان گرفتند صدرکه خود را فروتر نهادند قدر
انا ابن نفسی و کنیتی ادبیمن عجم کنت او من العرب
بر مال و جمال خویشتن غره مشوکان را به شبی برند و این را به تبی
بسی کم است ز گاو و خر، آنکه در عالمزیادتی بود از دیگران به گاو و خرش
بر این صحیفه مینا به خامه خورشیدنگاشته سخنی خوش به آب زر دیدم
یکی قطره باران ز ابری چکیدخجل شد چو پهنای دریا بدید
خویشتن را بزرگ می بینیراست گفتند یک، دو بیند لوچ
تیز بینانند در عالم بسیواقفند از کار و بار هر کسی