دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
تا چند ز آه سینه دل چاک شومتا کی ز سرشک دیده غمناک شوم
با دشمن و دوست گر شدی نرم چو مومچون نقش نگین شوی مکن شرم چو موم
تا درس محبت تو آموختهایمدر خرمن عمر آتش افروختهایم
ما بیرق صلح کل برافرشتهایمما تخم تساوی به جهان کاشتهایم
از دست تو ما ساغر صهبا زدهایمبر فرق فلک ز بیخودی پا زدهایم
تا بر سر حرص و آز خود پا زدهایملبخند به دستگاه دنیا زدهایم
عمریست که بر عاطفه مفتون شدهایماز عالم کبر و کینه بیرون شدهایم
ما خاک به سر ز بیحسابی شدهایمما دربهدر از خانهخرابی شدهایم
آن روز که ره بشادی و غم بستیمدر بر رخ نامحرم و محرم بستیم
ما دایره کثرت و قلت هستیمما آینه عزت و ذلت هستیم
یک عمر چو باد دور دنیا گشتیمچون موج هزار زیر و بالا گشتیم
آن روز که ما و دل ز مادر زادیمدایم ز فشار درد و غم ناشادیم
یک عمر چو جغد نوحه خوانی کردیمنفرین به اساس زندگانی کردیم
یکچند به مرگ سخت جانی کردیمرخساره به سیلی ارغوانی کردیم
روزی که به تاج طعنه سخت زدیمبا دست تهی پا به سر تخت زدیم
روزی که به کار زندگی دست زدیمدر عالم نیستی دم از هست زدیم
عمری به دهان راستگو مشت زدیموز راه کژی به شیر انگشت زدیم
آن روز که چون سرو سر از خاک زدیمبا دست تهی پای بر افلاک زدیم
آن روز که چون سبزه سر از خاک زدیمچون لاله ز داغ آه غمناک زدیم
یک عمر به بند آز پا بسته شدیمبر اهل هوس قائد و سردسته شدیم
بس جان ز فشار غم به دوران کندیمپیراهن صبر از تن عریان کندیم
آن روز که پابند جنون گردیدیماز دائره عقل برون گردیدیم
ما زاده کیقباد و کیکاووسیمجان باختگان وطن سیروسیم
از بسکه به پیش این و آن مبتذلیمچون شمع ز آتش درون مشتعلیم