دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
در مسلک ما که عزت و ذلت نیستسلطان و فقیر و کثرت و قلت نیست
درد هر چو ما کسی بدین ذلت نیستوین ذلت لایزال بیعلت نیست
هرچند که سیل آرزو را سد نیستهرچند توقع بشر را حد نیست
ای آنکه تو را گفته ما باور نیستور هست ز جبن قدرت کیفر نیست
جز ایزد پاک حاکم عادل نیستجز موجد خاک، قاضی قابل نیست
از رأی خران دلم دمی بیغم نیستوز رأی فروش جان من خرم نیست
در غمکده ای که شادیش جز غم نیستتنها نه همین خاطر ما خرم نیست
هرگز دل ما غمین ز بیش و کم نیستگر بیش و اگر کم دل ما را غم نیست
باغی که در آن آب و هوا روشن نیستهرگز گل یکرنگ در آن گلشن نیست
آن سلسله را که جز خطا باطن نیستکس نیست که بر خطایشان طائن نیست
هر چند که انقلاب را قاعده نیستدر آتش و خون برای کس مائده نیست
در کشور ما که دزد را واهمه نیستجز گرگ شبان برای مشتی رمه نیست
در مملکتی که نام آزادی نیستویرانی آن قابل آبادی نیست
تا رسم غنی غیر دلآزاری نیستاز بهر فقیر چاره جز زاری نیست
ای خصم تو را مجال کین توزی نیستدر کشور ما امید فیروزی نیست
چون نامه ما برای کلاشی نیستچون خامه ما مرتشی از راشی نیست
در کشور ما که جنگ اصنافی نیستحاکم به جز از اصول اشرافی نیست
در مملکتی که جنگ اصنافی نیستآزادی آن منبسط و کافی نیست
دردی بتر از علت نادانی نیستجز علم دوای این پریشانی نیست
هر کس که بعهد دوستی پایه نداشتدر دست برای سود سرمایه نداشت
عمری که مرا به گردش و سیر گذشتدیروز به کعبه دوش در دیر گذشت
دیشب که به صد فتنه و آشوب گذشتاز مهر به من آن مه محبوب گذشت
عهدی که در این خانه نوا بود، گذشتهمسایه به ما حکمروا بود گذشت