دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
درد و غم خوبان جوان پیرم کردبد عهدی آسمان زمینگیرم کرد
آن خودسر مرتجع که دلها خون کردپامال هوای نفس خود قانون کرد!
وستال پی دفاع دل یکدله کردپس پیش وزیر و شه ز طوفان گله کرد
آن شیخ که دم ز علم اخفش میزدبا سادهرخان باده بیغش میزد
گر سائس ملک با کیاست باشددارای درایت و فراست باشد
گر بر دل ما گرد ملالت باشدآن گرد ملال از جهالت باشد
گفتی دل خون کرده عوض خواهد شداز دیده سر آورده عوض خواهد شد
آخر دل من ز غصه خون خواهد شدوز روزنه دیده برون خواهد شد
دانی که دلِ غمزده چون خواهد شدپا تا به سر از دست تو خون خواهد شد
با خلق خدا شریک غم باید شدسربار بدوش دوست کم باید شد
یا هم چو ضعیف منزوی باید شدیا صاحب زور معنوی باید شد
در مسلک مالک ملکی سالک شداز عشق به ملک آن ملک هالک شد
یک دم دل ما غمزدگان شاد نشدویرانه ما از ستم آباد نشد
هر خویش چو نقش در و دیوار نشداز نقشه بیگانه خبردار نشد
شادم که دل خراب ترمیم نشددر پیش امید و بیم تسلیم نشد
هر سر که بپای خم می سوده نشداز دست غم زمانه آسوده نشد
یک دم دل من ز غصه آسوده نشدوین عقده ناگشوده بگشوده نشد
از رأی شمیران غم دل افزون شدوز جعبه شوم کن جگرها خون شد
دوشینه لوای صلح افراشته شددر مزرع دل تخم صفا کاشته شد
ای کاش مرا ناطقه گویا میشدیک لحظه دهان بستهام وا میشد
ای کاش که راز دل مبرهن میشدمقصود و مرام ما معین میشد
روزی که شهید عشق قربانی شدآغشته به خون مفخر ایرانی شد
این قوم که تا کشور ما تاختهاندبا رایت خودسری برافراختهاند