دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
بس همنفسان نرد غلط باختهاندیک جامعه را به شبهه انداختهاند
آنان که لوای فقر افراختهاندیکباره سوی ملک فنا تاختهاند
آنان که سوار اسب گلگون شدهانداز مکمن ارتجاع بیرون شدهاند
ابناء بشر جمله ز یک عائلهاندوز حرص دول مدام در غائلهاند
آنان که پریر قلب ما را خستنددیروز قرار با اجانب بستند
آن سلسله ای که از امیران هستندمعمار در این سرای ویران هستند
تجار ز فقر ناشکیبا گشتندبی چیز و گدا ز پیر و برنا گشتند
آنانکه به عدل و داد مفتون گشتندتسلیم مقررات قانون گشتند
افسوس که دسترنج ما را بردندبا بطر، چهار و پنج ما را بردند
چون عیش و غم زمانه قسمت کردندما را غم بیکرانه قسمت کردند
در کعبه خطاکار خطابم کردنداز بتکده رندانه جوابم کردند
شادم که پری رخان غمینم کردندیغمای دل و غارت دینم کردند
صد مرد چو شیر، عهد و پیمان کردنداعلان گرسنگی به زندان کردند
افسوس که دشمنان دلم خون کردندیاران کهن محنتم افزون کردند
آنانکه ز خون دو دست رنگین کردندآزادی حق خویش تأمین کردند
هر رأی که با دادن سیم آوردندآه دل مسکین و یتیم آوردند
آنانکه پریر با عدو یار شدنددیروز به اغیار مددکار شدند
چون مرتجعین آلت نیرنگ شدندآزادی و ارتجاع در جنگ شدند
ابناء جهان که زاده بوالبشرندآن توده اصل زارع و کارگرند
آنانکه به پا بنای هستی دارندبر مال وطن درازدستی دارند
آنانکه تو را دو سال یکبار خرندهر چند گران شوی بناچار خرند
این پول که صاحبان القاب خورندخون دل ماست چون می ناب خورند
بر بام فلک بیرق کین برق زندآشوب صلا بر ملل شرق زند
جمعی ز غنا صاحب افسر باشندیک دسته ز فقر خاک بر سر باشند