دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
در شوق لعل تو که دلم خون ناب ریختشور آبه ایست آنکه بر آتش کباب ریخت
از رفتن یارم بود آشوب قیامتیارب مبرش جایی و دارش به سلامت
در دلم تیرگی از فرقت مشکینخالیستکه ازو هر نفسم آمده مشکل خالیست
زهی از تاب می گل گل شگفته باغ رخسارتز هر گلخار خاری در دل عشاق بیمارت
زیر نه طاق فلک غیر کجی کار کجاست؟راستی در خم این گنبد دوار کجاست؟
شام هجران مرا عکس رخ یار کجاست؟بهر آن عکس می آئینه کردار کجاست؟
بیا که عرصه میخانه عشرت آبادستز ساحتش خس اندوه رفته بر بادست
منم که کنج خرابات خانقاه منستمی صبوح زدن ورد صبحگاه منست
ما را به جز گدایی میخانه کار چیست؟کاری که قسمت ازلست اختیار چیست؟
ملک آفاق به جز دیر مغان این همه نیستمایه عیش به جز رطل گران این همه نیست
مرا که جز به خرابات عشق راهی نیستبه غیر درگه پیر مغان پناهی نیست
مانده در کوی مغان تا ابدم عاشق و مستکه شدم شیفته مغبچگان روز الست
در میکده آنرا که به کف جام شراب استعیبش مکن ار شام و سحر مست و خراب است
ز بحر چرخ به کشتی عمر صد خلل استدواش بحر شراب و سفینه غزل است
هرگز گدای میکده از شاه غم نداشتکز التفات پیر مغان هیچ کم نداشت
یارب آن مُغبَچهٔ شوخ ز میخانهٔ کیست؟مست در میکده از ساغر و پیمانهٔ کیست؟
بود آب زده ساحت میدان خراباتبزم طرب آماده در ایوان خرابات
دل چو پروانه ز شمع رخ جانانه بسوختوه چه پروانه که از شعله او خانه بسوخت
دید آن که پی من به خرابات فنا رفتسرها چو حباب آمد و بر باد فنا رفت
هر دل که نه صاف است برو فیض خرام استمرآة رخ دوست دل آئینه فام است
بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفتبه من حکایتی از سر می که نتوان گفت
من و میل الف قامت آن حورسرشتبر سرم چون که قضا در ازل این حرف نوشت
تا کوثر و فردوس ره دور و دراز استوان عیش غنیمت که در میکده باز است
زهی صد پیر کنعانی مریدتدو صد یوسف غلام زر خریدت