دفتر شعر
۲۸۱ شعر در این دفتر
گفتم شراب لعل تو یاقوت احمر استیاقوت و لعل نیست ندانم چه جوهر است
زان لعل می آلود شدم مست خرابتای مغبچه شوخ چه مستست شرابت
لعل تو نبات و سخنت آب حیاتستتب خاله بران گوشه لب حب نباتست
زاهدا در روضه گر می از کف دلدار نیستروضه ای خوشتر مرا از کلبه خمار نیست
حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل استفریاد دل ز دیده و آه من از دل است
باز دل تفرقه در توبه و طامات انداختساغر می زده خود را به خرابات انداخت
تا گدایی در میکده آیین منسترخنهها از مژه مغبچه در دین منست
کافر عشقم و سودای بتان دین منستخاک بتخانه شدن شیوه و آیین منست
من درد زهر هجران درمیکشم به یادتتو صاف عیش در کش کاب حیات بادت
اگر چه پیر مغانم پیاله داد به دستبه عشوه مغبچه ام کرد مست و باده پرست
آمد بهار دلکش و گلهای تر شکفتدلها از آن نشاط ز گل بیشتر شکفت
نیست یکدل کز جفای چشم او بیمار نیستیا که چشمی کز غم دل تا سحر بیدار نیست
تنم از رنج در بیچارگی سوختدلم از عشق در آوارگی سوخت
گاه خندیدن لبت آب حیات و قند ریختنطق شیرین روانت هم بدان مانند ریخت
باز در دیر مغان عربده مستانستسخن از گنج فشانی تهی دستانست
خط بر فراز لعل تو از مشک ناب چیست؟بر آب زندگیت ز ظلمت نقاب چیست؟
باشدم خرمی از هر چه درین عالم ازوستاز غمش نیز دلم شاد بود کین هم ازوست
بیا که پیر مغان در سبو شراب انداختهوای مغبچه دلها در اضطراب انداخت
اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکستچه مردمی متوقع بود ز کافر مست
بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساختز بهر دردکشان بزم می مهیا ساخت
صبح ساقی بهر رندان ساغر گلفام ریختچون که در گل شبنم می را به گلگون جام ریخت
سیم خوش باشد که سازی با حریف ساده خرجلیک غیر آنچه خواهد شد به نقل و باده خرج
کسی که ملک دلش کرد خیل غم تاراجپی عمارت آن غیر باده نیست علاج
نسیم صبح نمود از تغار صهبا موجچو باد شرطه که آرد ز روی دریا موج