دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
زین باغ که خار او زگل افزونستدر ساغر لالهاش می گلگونست
آن کس که بود به دلبری فرد اینستآن گل که نموده چهرهام زرد اینست
آخر ثمر مهر تو کین بود ای دوستسودای تو خصم دل و دین بود ای دوست
این سرکشی ای سرو سهی بالا چیستزینگونه تغافلت بگو با ما چیست
آنرا که امید وصل آن رشک پریستکارش همه عمر زاری و لابه گریست
مجنون که ز جان برای جانان بگذشتجانرا آخر سپرد در دامن دشت
زآنچه از ستمت بجان بیتاب گذشتاز چاره مرا کار بهر باب گذشت
دیشب که مرا بصحبت یار گذشتدر جرگ رقیبان دل آزار گذشت
عمرم همه در کشیدن جور گذشتایام حیات من باین طور گذشت
از سوز غم جگرفروزی که گذشتغم نیست بلی چه غم ز سوزی که گذشت
مجنون به هوای کوی لیلی در دشتدر دشت به جستجوی لیلی میگشت
منصور تنش بدار گردید چو جفتبا مثقب آب دیده این گوهر سفت
ای غبغب دلکش ترا بوی ترنجوز غیرت او زرد شده روی ترنج
عالم همه هیچ و کار عالم همه هیچنفع و نقصان و شادی و غم همه هیچ
ای روی تو در حدیقه جان گل سرخوز عکس تو دیده را بدامان گل سرخ
ما را که بود چه در بخارا و چه بلخاز حسرت شیریندهنان کامی تلخ
آنم که بود بدامن صحرا بادتا ره سپرد بکوه پیچد فریاد
آنم که بدشت و کوه تا گردد بادباشم من از آن پریوش حور نژاد
هرگز ز کسی یار کسی فرد مبادسرگرم بدشمنان دم سرد مباد
وصل تو نصیبم ای دل افروز مبادوز باد زپی هجر غم اندوز مباد
مشتاق که نقد دل نهانی بتو دادجان را آخر ز ناتوانی بتو داد
غم بیحد و درد بیشمار و من فردیارب چکنم که صبر نتوانم کرد
آخر غم او ازین غم آبادم بردبا جان حزین و دل ناشادم برد
دوران سپهر بیگنه کش گذردایام بگوینده و خامش گذرد