دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
گردون ستیزه کار دیدی که چکردناسازی روزگار دیدی که چکرد
رفت از برم آن یگانه دیدی که چه کرددلبر به سر بهانه دیدی که چه کرد
دانم بنشانه ناوکها نخوردتا حق نشود اشاره فرما نخورد
شد صبح که هرکس پی کاری گیردیا آنکه بدوستی قراری گیرد
گفتم ز غمت عاشق حیران میردگفتا بگذار تا بحرمان میرد
بر لب نه شکایتم ز فردی برسداز من به فلک نه آه سردی برسد
اندیشه به کنه حق تعالی نرسدبرگرد که پای فکرت اینجا نرسد
گو دی رسد و بهارش از پی نرسددر خم میم از رسیدن دی نرسد
فیضی بمن از چشمه نوشی نرسدکامم ز لب شکرفروشی نرسد
زان ماه که روزم ز غمش شب باشدجانم در تاب و جسم در تب باشد
آنرا که نه دانش و نه عرفان باشدحاشا که ز معصیت گریزان باشد
هرکس که بجرگ نکته سنجان باشدچون من نه خوش آهنگ و خوشالحان باشد
از جور و جفا چو خار میباید شدآواره ز کوی یار میباید شد
آنم که نشاط من بکلفت ماندصاف عیشم بدرد محنت ماند
افغان که نه عمر جاودان خواهد ماندفریاد که نه جسم و نه جان خواهد ماند
نه تاج و نه تخت و نه نگین خواهد ماندنه سلطنت روی زمین خواهد ماند
از کوی غم تو سینه ریشان رفتندیک یک ز جفای جورکیشان رفتند
روزی که بکوی میفروشان بردنداز جام نخست عقل و هوشم بردند
چون موج گروهی که عنان تاب شدندزین بحر و تن آسوده ز هر باب شدند
شد صبح کاجابت بدعا وابندندحاشا که در فیض بدلها بندند
آنانکه بگفتگو بدانش ثمرندوآنان که بزهد در جهان نامورند
شاهان جهان که از صدای کوسندمست و گه رحلت همه تن افسوسند
آنانکه نه از خیل خردمندانندنیک و بد خویش را ز گردون دانند
غم نیست که خلق بتپرستم دانندیا کافر و میخواره و مستم دانند