دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
آنان که مرا ز مستمندان داننددرمان غمم ولی نه چندان دانند
آنم که بود محال در دیر وجودوز جام و سبو دمی توانم آسود
گفتم ز تو دایمم نه غم خواهد بودلطفت نه بغیر دمبدم خواهد بود
در عشق بلب خموش میباید بوددر عالم دل بجوش میباید بود
هر دم ز بتی بداغ میباید بودسرمست ز یک ایاغ میباید بود
مرغان چو دل از سیر چمن شاد کنیدآنگاه نوای عیش بنیاد کنید
یاران چو دل از صحبت هم شاد کنیدجمع آئید و نشاط بنیاد کنید
داغ غمت از افسر ادهم خوشترنقش قدمت ز خاتم جم خوشتر
چندانکه بود نشاط از غم خوشترچندانکه بود سوز ز ماتم خوشتر
جام صهبا ز ساغر جم خوشترآب انگور ز آب زمزم خوشتر
غمگین تور است از طرب غم خوشتربر ماتمیت ز سوز ماتم خوشتر
درویشیم از خدمت سلطان خوشترترک سرم از منت و سامان خوشتر
ای سرو تو از سرو روان موزونترلعلت ز شراب ارغوان گلگونتر
از قتل من خسته روانی بگذراز خون اسیری چو جوانی بگذر
بازآ و هجوم لشکر درد نگرگرد من و در میانهام فرد نگر
جز فتنه نمیکند جهان طور نگرجز زهر نمیدهد فلک جور نگر
چونتخته نرد است فلک نیک نگرما مهره و آسمان بود بازیگر
هر بت که برافروخت رخ از جام غرورچون با تو دهم نسبتش ای غیرت حور
ایدلبر بینظیر من دستم گیردر کشور جان امیر من دستم گیر
آن در مسجد که جستهام حق ز نمازوین گوشهنشین که گشتهام محرم راز
آن یافته کام دل ز عشق جانسوزکز طالع فرخنده و بخت فیروز
زین پیش مرا بود ز بخت فیروزهرشب شب قدر و روز روز نوروز
گیرم که کنم من از مناهی پرهیزبا حکم قضا کر است یارای ستیز
ای جان و دل مرا انیس و مونسباغی است رخت درو ز گلها مجلس