دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
دور از تو مرا رنج و گلابی که مپرسدردی که مگو غم و ملالی که مپرس
دل برده ز من تازه نهالی که مپرسآهو نگه خوش خط و خالی که مپرس
ای واقف از آرامش و گشت همه کسوی از طلبت ز خود گذشت همه کس
ای مرحمتت هادی راه همه کسفضل و کرمت پشت و پناه همهکس
گویم نه بهرحال که هستی خوش باشگر زاهد و گر صنم پرستی خوش باش
از عشق فتد بخرمن صبر آتشبارد عوض آب از این ابر آتش
از سیلی غم چند کنی چهره بنفشوز سختی راه نالی و تنگی کفش
جز خون جگر ز شومی اختر خویشچون لاله ندیدهایم در ساغر خویش
خوش آنکه کنم خاطر غمدیده خویششاد از قدم یار پسندیده خویش
صبح است ز باده میپرستان در رقصرندان ز می طرب غزلخوان در رقص
ای کرده به خویش یک روش دایم فرضبشنو سخنی کامده در معرض عرض
ای رهرو نادان که روانی چون شطگیرم نروی برون چو از مسطر خط
مخور نگشته از می ناب چه حظنادیده شب سیه ز مهتاب چه حظ
ای مانده بمحفل تو پا در گل شمعگریان ز تو هم زدیده هم از دل شمع
بر خصم ظفر همیشه در روز مصافیابم ز دل روشن و از سینه صاف
پیوسته دلم کباب میخواهد عشقدایم چشمم پرآب میخواهد عشق
امروز نکرده است اندیشه عشقجا در دل من چو در گلم ریشه عشق
کو بر زبردست تو دستی ای عشقتا باز کند آنچه تو بستی ای عشق
بس رشته جانها که گسستی ای عشقبس شیشه دلها که شکستی ای عشق
ای کاوردت ز نطفهای ایزد پاکوآخر دهدت جا به یکی تیره مغاک
تنها نه زمین ز صید گاهت گلرنگاز خون دل منست چون عرصه جنگ
تا چند رقیب در برش گیری تنگخواهیم یکی زین دو ز گردون دورنگ
از نام تو کعبه را چه سان نبود ننگدر کعبه تو و دل به کلیسای فرنگ
در راه بتان که صلحشان باشد جنگتا چند خروشم چو جرس از دل تنگ