دفتر شعر
۲۲۲ شعر در این دفتر
پیدا چو گهر ز قطره آب شدیموانگاه نهان چون در نایاب شدیم
اکنون نه ز نخل عشق برخورداریموز دیده برنگ شمع آتش باریم
هر شب ز غم تو سیمتن میگریمتنها به میان انجمن میگریم
از جور سپهر واژگون میگریمهردم ز دم دگر فزون میگریم
در وحدت آن جان جهان هست سخنهرچند که دارد از شمار افزون تن
تن مایل درد و روح مایلتر از آنجان بیدل و دل ز هجر بیدلتر از آن
درد تو بود نهفته در جان کردندر پنبه نهان آتش سوزان کردن
یکروز بوصل کامرانی کردنبهتر ز حیات جاودانی کردن
نه دم ز بلندی و نه از پستی زننه حرف ز نیستی نه از هستی زن
از عشق بتی شور چو قلزم میکنمیکن شور و نهان ز مردم میکن
روشن کند اشک لالهگون دل منسوز غم ز اندازه برون دل من
باشد ز سرشگ لالهگون دل منچون شیشه می جوش درون دل من
رفتی تو و اشک لالهگون دل منشد سلسله جنبان جنون دل من
گو همره اشک لالهگون دل منبیرون نرود ز دیده خون دل من
طفلی که چو اشک لالهگون دل مندر جوش ازو بود درون دل من
از نعت نبی است در جنان مسکن منوز منقبت علی است جان در تن من
ایگل که ترا هست عذار گلگونگر باد برد بوی تو از شهر برون
بود از لیلی بسکه جگر خون مجنونچون لیلی و هم لیلی ازو چون مجنون
از کوشش غیر ای تو از حوری بهآئی چو برم از تو مرا دوری به
ای کوی تو از خلد و تو از حوری بهسیمین بدنت ز شمع کافوری به
ای نور تو شمع بزم مردم گشتهدر نور تو ذرات جهان گمگشته
شوخی که رهم در طلبش گمگشتهبیگانه ز من ز طعن مردم گشته
در وادی عشقت دل من گم گشتهآئین تو دلجوئی مردم گشته
ای قلزم سرگرم تلاطم گشتهشورانگیز محیط و قلزم گشته