دفتر شعر
۱۹۰ شعر در این دفتر
کرده ای تاراج هشیاران و مست افتاده ایداده ای فرمان بیداری و خواب آورده ای
گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشدچو پایانم برفت از دست دانستم که دریائی
نافه زلفی و آئینه جامی کافی استنه مرا چون دگران دعوی چین تا حلب است
یار در بزم و نمی آرمش از بیم نگاهروز گل بین که بهارم به خزان می گذرد
جان چو بیرون شد پی تیر آمدیبر سرت گردم چرا دیر آمدی
لب از لبی چو چشم خروس ابلهی بودبر داشتن به گفته بیهوده خروس
شکفتن پنجه پژمردگی تافتو زان تیمار و تب آسودگی یافت
برون از پرده چنگ و چغانهدراز کیش چمانی و چمانه
من که یغما که اگر سلطنت فقر این استکی نه پرویز نه جمشید گدای در ماست
جز نباتی کلک شهد آمیز شیرین گفت ویاز یکی نی تنگ ها شکر که یارد پرورید
در حق ما به دردکشی ظن بدمبرکآلوده گشته خرقه ولی پاکدامنم