دفتر شعر
۲۶۵ شعر در این دفتر
دل گل زنده گردد از دم خمگُل دل تازه گردد از نم خم
چو نام تو در نامه ئی دیده امبنامت که بر دیده مالیده ام
باز چون بلبل بصد دستان ببستان آمدیمباز چون مرغان شبگیری خوش الحان آمدیم
مگر که صبح من امشب اسیر گشت بشاموگرنه رخ بنمودی ز چرخ آینه فام
چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابمو آتش چهره نمودی و ببردی آبم
عشق آن بت ساکن میخانه می گرداندمجام غمگین در پی جانانه می گرداندم
آید ز نی حدیثی هر دم بگوش جانمکاخر بیاد بشنو دستان و داستانم
دل بدست غم سودای تو دادیم و شدیمچشمه ی خون از چشم گشادیم و شدیم
آفتابست یا ستاره ی بامکه پدید آمد از کناره ی بام
دوش می آمد نگار بر برمگفتم ای آرام جان و دلبرم
من بار هجر می کشم و ناقه محملمبرگیر ساربان نفسی باری از دلم
درد دل خویش با که گویمداد دل خویش از که جویم
اهل دل را خبر از عالم جان آوردیمتحفه ی جان جهان جان و جهان آوردیم
اشارت کرده بودی تا بیایمبگو چون بی سر و بی پا بیایم
ما بدرگاه تو از کوی نیاز آمده ایمبهوایت زره دور و دراز آمده ایم
نوبتی صبح برآمد ببامنوبت عشّاق بگوی ای غلام
امروز که من عاشق و دیوانه و مستمکس نیست که گیرد بشرابی دو سه دستم
این چه بادست کزو بوی شما می شنوموین چه بویست که از کوی شما می شنوم
این چه بویست که از باد صبا میشنوموین چه خاکست کزو بوی وفا میشنوم
تخفیف کن از دور من این باده که مستموز غایت مستی خبرم نیست که هستم
سلامی بجانان فرستاده امبآرام دل جان فرستاده ام
ما جرعه چشانیم ولی خضرو شانیمما راه نشینیم ولی شاه نشانیم
عارض ترکان نگر در چین جعد مشک فامتا جمال حور مقصورات بینی فی الخیام
هر دم آرد باد صبح از روضه ی رضوان پیامکاخر ای دلمردگان جز باده من یحیی العِظام