دفتر شعر
۸۸ شعر در این دفتر
شست در هنگامه می باید فکندتا که افتد ماهئی ناگه ببند
معین با تو گفتم گر بدانیکه نام یار من هفتاد و هشتست
با زرده ی خایه یارکن ضموانگاه مصحّفش فرو خوان
پس نام پیمبری بدست آروان نیز ردیف نام او دان
کسی که زربکسان داد و دستگیری کردمعینست که زر در سر دلیری کرد
آنک مرغ جان مشتاقان اسیر دارم اوستسی و یک در چل ببین تا چند باشد نام اوست
بدری که سایه بر سرش افکنده است شبچشم و زبان و قامت و زلفش بود لقب
یاری که نام او نتوان گفت پیش کسما در میان سی و سه گفتیم نام او
نیمه دخنه بفکن از ار زیزوانگهش زر بیار و بر سر ریز
نیزه ی مقلوب را تصحیف کنوانگه آنرا در میان تیر بند
در دست بردار پدر بینتا نام نگار من بدانی
چو سر برزد از برج شیر آفتابمرا نام او گشت روشن چو روز
چون بر آرد آفتاب از قلب دریا ماهئیدیدم اندر قعر و نام یار شد روشن مرا
نام آن ماه که خورشید پری رویانستآفتابیست که از برج اسد می تابد
گر پدر را ای پسر چون کودکان بابا نخوانیگوشهٔ ابرو بکش بر وی که تا نامش بدانی
آهو بره را چون سر و دم ببریدمدر پیش برادر پدر نامی شد
نام صنمی که مثل او دیده ندیدصادست ولی در اول قلب جدید
بچه ی مرغ تا نگردانینام دلدار من کجا دانی
چو با زر مرا پیش شاه آوریبدانی که آن ماه را نام چیست
حرفی بفکن ز نام و آنگه بشمارتا چند بود که نام یارم آنست
آنک او ده یا قدّش نبود سرو روانخمس را خامس رابع کن و نامش برخوان
شراب بر سر مو ریز و طرف بستان گیرکه نام یار منت در زمان شود معلوم
نام سرو لاله رخ دانی که چیستچشمه و آب روان و پای گل
با فضله ی زنبور چو یک نیمه ی هاونترکیب کنی نام بزرگیست معین