دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
پیه سوز چشم من سر شمع ایوان تو بادجان من پروانه ی شمع شبستان تو باد
چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزدخروش و ناله ز اهل نشست برخیزد
اهل دل پیش تو مردن ز خدا می خواهندکشته ی تیغ تو گشتن بدعا می خواهند
هر که را سکه درستست بزر باز نماندوانک از دست برون رفت بسر باز نماند
که میرود که پیامم به شهر یار رساندحدیث بندهٔ مخلص به شهریار رساند
تا چین آن دو زلف سمن سا پدید شددر چین هزار حلقه ی سودا پدید شد
ای پرده سرایان که درین پرده سرائیداز پرده برون شد دلم آخر بسر آئید
تاجداری کند آنکس که ز سر درگذردره بمنزل برد آنکو ز سفر درگذرد
هر کو چو شمع زآتشِ دل تاجِ سر نکردسر در میانِ مجلس عشّاق بَر نکرد
چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسندبدود دل سبق مشک ناب بنویسند
سوز غم تو آتشم از جان برآوردمهر تو دودم از دل بریان برآورد
ساقیا می زین فزون تر کن که میخوارن بسندهمچو ما دُردیشکان در کوی خمّاران بسند
لطافت دهنش در بیان نمی گنجدحلاوت سخنش در زبان نمی گنجد
ساقیان آبم بجام لعل شکر خا برندشاهدان خوابم بچشم جادوی شهلا برند
بی لالهرخان روی به صحرا نتوان کردبی سروقدان میل تماشا نتوان کرد
بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بودبر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود
بآب گل رخ آن گلعذار می شویندو یا بقطره ی شبنم بهار می شویند
تا ترا برگ ما نخواهد بودکار ما را نوا نخواهد بود
اگر آن ماه مهربان گرددغم دل غمگسار جان گردد
هر که با نرگس سرمست تو در کار آیدروز و شب معتکف خانه ی خمّار آید
تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشینددلم را دل نمی آید که بی جانانه بنشیند
در پای تو هر کس که سرانداز نیایدچون هندوی زلف تو سرافراز نیاید
نور رویت تاب در شمع شبستان افکنداشکم آتش در دل لعل بدخشان افکند
ز شهر یار که آید که حال یار بگویدرسد به بنده و رمزی ز شهریار بگوید