دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
مرا ز مهر رخت کی ملال خواهد بودکه عشق لم یزل و لا یزال خواهد بود
خطی که بر سمن آن گلعذار بنویسدبنفشه نسخه ی آن نوبهار بنویسد
مستم ز در خانهٔ خمار برآریدو آشفته و شوریده به بازار برآرید
بهار دهر بباد خزان نمی ارزدچراغ عمر بباد وزان نمی ارزد
مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدارز پا در آمدم از من قدم دریغ مدار
معلوم نگردد سخن عشق بتقریرکایات مودت نبود قابل تفسیر
برگیر دل ز ملک جهان و جهان بگیرو آرام دل ز جان طلب و ترک جان بگیر
بجز نسیم که یابد نصیبی از گلزارکه یک گلست در این باغ و عندلیب هزار
پندم بچه عقل می دهد پیربندم بچه جرم می نهد میر
ترک عالم گیر و عالم را مسخر کرده گیرو ابلق ایام را در زیر زین آورده گیر
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذارمهربانی کن و مه را بسها باز گذار
ای پیر مغان شربتم از دُرد مغان آروز درد من خسته مغانرا بفغان آر
ای دل ار سودای جانان داری از جان درگذرور دل از جان بر نمی گیری ز جانان درگذر
فتادهام من دیوانه در غم تو اسیربیا و طره برافشان که بشکنم زنجیر
قلم گرفتم و می خواستم که بر طومارتحیتی بنویسم بسوی یار و دیار
آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبرو آنک قربان رهت گشت ز کیشش چه خبر
زهی طناب سرا پرده ی تو گیسوی حوربزن سریر توجه ی ببارگاه سرور
کار من شکسته بسامان رسید بازدرد من ضعیف بدرمان رسید باز
برگ نسرین تو را بیخار مییابم هنوزباغ رخسارت پر از گلنار مییابم هنوز
چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراززین پس من و خیالش و شبهای دیرباز
بستیم دل در آن سر زلف دراز بازگشتیم صید آن صنم دلنواز باز
کجا بود من مدهوش را حضور نمازکه کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز
نه مرا بر سر کوی تو بجز سایه جلیسنه مرا در غم عشق تو بجز ناله انیس
ای مرغ خوشنوا چه فرو بستهای نفسبرکش ز طرف پردهسرا نالهٔ جرس