دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
رخت شمع شبستان می نهندشلبت لعل بدخشان می نهندش
آه از آن یار که نبود خبر از یارانشداد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش
رقم ز غالیه بر طرف لاله زار مکشز نافه ی ختنی نقش بر عذار مکش
ای دل مکن انکار و از این کار میندیشوررانک در این کاری از انکار میندیش
پرده ی از رخ بفکن ای خود پرده ی رخسار خویشکی بود دیدارت ای خود عاشق دیدار خویش
بشهریار بگوئید حال این درویشبشهر یار برید آگهی از این دل ریش
به سوز سینه رسند اهل دل به ذوق سماعکه شمع سوخته دل را از آتشست شعاع
بیار باده که وقت گلست و موسم باغز مهر بر دل پر خون لاله بنگر داغ
چون آتش خور شعله زد از شیشه ی شفافدر آب معقّد فکن آن آتش نشّاف
شمیم باغ بهشتست یا نسیم عراقکه گشت زنده ز انفاس او دل مشتاق
ای سرو خرامنده ی بستان حقایقآزاد شو از سبزه ی این سبز حدائق
ای کرده تیره شب را بر آفتاب منزلدلرا ز چین زلفت بر مشک ناب منزل
مرا که راه نماید کنون بخانه ی دلکه خاک راهم اگر دل دهم بخانه ی گل
باغبان گو برو مپیما کز گلبدم سرد سحر باز نیاید بلبل
یا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصولبلغ تحیتی و سلامی کما اقول
مقاربت نشود مرتفع ببعد منازلکه بعد در ره معنی نه مانعست و نه حائل
مرا که نیست بخاک درت امید وصولکجا بمنزل قربت بود مجال نزول
شب رحیل ز افغان خستگان مراحلمجال خواب نیابند ساکنان محامل
هرگه که ز خرگه بچمن بار دهد گلنرگس نکند خواب خوش از غلغل بلبل
چون ما بکفر زلف تو اقرار کرده ایمتسبیح و خرقه در سر زنّار کرده ایم
ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنمولی چو در نگرم پرده ی رخ تو منم
ترا که گنج گشودی ز زخم مار چه غمچو شاخ گل بکف آید ز نوک خارچه غم
روزگاری روی در روی نگاری داشتمراستی را با رخش خوش روزگاری داشتم
در جهان وقف حریم حرم او کردیمو اعتماد از دو جهان بر کرم او کردیم