دفتر شعر
۲۹۹ شعر در این دفتر
من از آن لحظه که در چشم تو دیدم مستمکارم از دست برون رفت که گیرد دستم
مردیم در خمار و شرابی نیافتیمگشتیم عرق آتش و آبی نیافتیم
من بیدل نگر از صحبت جانان محرومتنم از درد بجان آمده و ز جان محروم
داریم دلی پر غم و غمخوار نداریموز مستی و بیخویشتنی عار نداریم
تا چند بشادی می غمهای تو نوشماز خلق جهان کسوت سودای تو پوشم
بلبلان که رساند نسیم باغ ارمبتشنگان که دهد آب چشمه ی زمزم
چو بر کشی علم قربت از حریم حرمز ما ببادیه یادآر از طریق کرم
اکنون که از بهشت نشان می دهد نسیمبنشان غبار ما بنم ساغر ای ندیم
کشتی ما کو که ما زورق در آب افکنده ایمدر خرابات مغان خون را خراب افکنده ایم
با لعل او ز جوهر جان در گذشته ایمبا قامتش ز سرو روان در گذشته ایم
ایدل ار خواهی بدولتخانه ی جانت برمور حدیث جان نگوئی پیش جانانت برم
ما قدح کشتی و دل را همچو دریا کرده ایمچون صدف دامن پر از لؤلؤی لالا کرده ایم
ای تنم کرده ز غم موئی و در مو زده خموی دلم یک سر مو و ز سر موئی شده کم
آن ماه پری رخ را در خانه نمی بینموین طرفه که بی رویش کاشانه نمی بینم
مدام آن نرگس سرمست را در خواب می بینمعجب مستیست کش پیوسته در محراب می بینم
گلی به رنگ تو در بوستان نمیبینمبه اعتدال تو سروی روان نمیبینم
نشان دل بی نشان از که جویمحدیث تن ناتوان با که گویم
صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتماز نسیم صبح بوی زلف جانان یافتم
اشکست که می گردد در کوی تو همرازمو آهست که می آید در عشق تو دمسازم
ما زرخ کار خویش پرده برانداختیمبا رخ دلدار خویش نرد نظر باختیم
ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستمو گر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم
گرچه من آب رخ از خاک درت یافته امگرد خاطر همه از رهگذرت یافته ام
خیز تا باده در پیاله کنیمگل روی قدح چو لاله کنیم
حکایت رخت از آفتاب می شنومحدیث لعل لبت از شراب می شنوم