دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
ای کرده غمت غارتِ هوشِ دلِ مادردِ تو شده خانهفروشِ دلِ ما
مستغرقِ نیلِ معصیت جامهٔ مامجموعهٔ فعلِ زشت هنگامهٔ ما
مهمانِ تو خواهم آمدن جانانامُتْواریَک و ز حاسدان پنهانا
من دوش دعا کردم و باد آمیناتا به شود آن دو چشمِ بادامینا
گه میگردم بر آتشِ هجر کبابگه سرگردانِ بحرِ غم همچو حباب
در رفعِ حُجُب کوش نه در جمع کُتُبکز جمعِ کُتُب نمیشود رفعِ حُجُب
برتافت عنان، صبوری از جانِ خرابشد همچو رکاب، حلقهٔ چشم از تب و تاب
کارم همه ناله و خروشست امشبنی صبر پدیدست و نه هوشست امشب
از چرخِ فلک گردشِ یکسان مطلبوز دورِ زمانه عدلِ سلطان مطلب
بیطاعتِ حق، بهشت و رضوان مطَلببیخاتمِ دین، ملکِ سلیمان مطَلب
ای ذات و صفاتِ تو مبرّا ز عیوبیک نام ز اسماءِ تو علامِ غیوب
ای آینهٔ حسن تو در صورتِ زیبگردابِ هزار کشتی صبر و شکیب
تا زلفِ تو شاه گشت و رخسارِ تو تختافکند دلم برابرِ تختِ تو رخت
تا پای تو رنجه گشت و با درد بساختمسکین دلِ رنجورِ من از درد گداخت
مجنونِ تو کوه را ز صحرا نشناختدیوانهٔ عشقِ تو سر از پا نشناخت
آن روز که آتشِ محبت افروختعاشق روشِ سوز ز معشوق آموخت
دیشب که دلم ز تابِ هجران میسوختاشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت
عشق آمد و گردِ فتنه بر جانم بیختعقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
شیریندهنی که از لبش جان میریختکفرش ز سرِ زلفِ پریشان میریخت
عشق آمد و خاکِ محنتم بر سر ریختزان برقِ بلا به خرمنم اخگر ریخت
میرفتم و خونِ دل به راهم میریختدوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت
از کفرِ سر زلفِ وی ایمان میریختوز نوشِ لبش چشمهٔ حیوان میریخت
از نخلِ تَرَش بار چو باران میریختوز صفحهٔ رخ، گل به گریبان میریخت
ای دل چو فراقش رگِ جان بگشودتمنمای به کس خرقهٔ خونآلودت