دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
ما را نبود دلی که خرم گرددخود بر سر کوی ما طرب کم گردد
دل از نظر تو جاودانی گرددغم با الم تو شادمانی گردد
ای صافی دعوی ترا معنی دُرْدفردا به قیامت این عمل خواهی بُرد
دردا که درین زمانهٔ پر غم و دردغَبنا که درین دایرهٔ غم پرورد
فردا که به محشر اندر آید زن و مردوز بیم حساب رویها گردد زرد
دل صافی کن که حق به دل مینگرددلهای پراکنده به یک جو نخرد
گویند که محتسب گمانی ببردوین پردهٔ تو پیش جهانی بدرد
من زنده و کس بر آستانت گذرد؟یا مرغ به گرد سر کویت بپرد؟
از چهرهٔ عاشقانهام زر باردوز چشم ترم همیشه آذر بارد
از دفتر عشق هرکه فردی دارداشک گلگون و چهر زردی دارد
طالع سر عافیت فروشی داردهمت هوس پلاس پوشی دارد
دل وقت سماع بوی دلدار بَرَدما را به سراپردهٔ اسرار بَرَد
گل از تو چراغ حسن در گلشن بُردوز روی تو آیینه دل روشن برد
شادم به دمی کز آرزویت گذردخوشدل به حدیثی که ز رویت گذرد
گر پنهان کرد عیب و گر پیدا کردمنت دارم ازو که بس برجا کرد
گفتار دراز مختصر باید کردوز یار بدآموز حذر باید کرد
دردا که همه روی به ره باید کردوین مفرش عاشقی دو ته باید کرد
قدت قدم ز بار محنت خم کردچشمت چشمم چو چشمهها پر نم کرد
من بی تو دمی قرار نتوانم کرداحسان ترا شمار نتوانم کرد
از واقعهای ترا خبر خواهم کردوآنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
آن دشمن دوست بود دیدی که چه کردیا اینکه به غور او رسیدی که چه کرد
جمعیت خلق را رها خواهی کردیعنی ز همه، روی به ما خواهی کرد
خرم دل آنکه از ستم آه نکردکس را ز درون خویش آگاه نکرد
عاشق چو شوی تیغ به سر باید خوردزهری که رسد همچو شکر باید خورد