دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
دل عادت و خوی جنگجوی تو گرفتجان گوهر همت سر کوی تو گرفت
آنی که ز جانم آرزوی تو نرفتاز دل هوس روی نکوی تو نرفت
یار آمد و گفت خسته میدار دلتدایم به امید بسته میدار دلت
علمی نه که از زمرهٔ انسان نهمتجودی نه که از اصل کریمان نهمت
صد شکر که گلشن صفا گشت تنتصحت گل عشق ریخت در پیرهنت
دی زلف عبیر بیز عنبر سایتاز طرف بناگوش سمن سیمایت
ای قبلهٔ هرکه مقبل آمد کویتروی دل مقبلان عالم سویت
ای مقصد خورشید پرستان رویتمحراب جهانیان خم ابرویت
زنار پرست زلف عنبر بویتمحراب نشین گوشهٔ ابرویت
گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچگفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ
گر درویشی مکن تصرف در هیچنه شادی کن به هیچ و نه غم خور هیچ
ای در تو عیانها و نهانها همه هیچپندار یقینها و گمانها همه هیچ
ای با رخت انوار مه و خور همه هیچبا لعل تو سلسبیل و کوثر همه هیچ
حمدا لک رب نجنی منک فلاحشکرا لک فی کل مساء و صباح
رخسارهات ای تازه گل گلشن روحنازک بود آن قدر که هر شام و صبوح
بی شک الفست احد، ازو جوی مددوز شخص احد به ظاهر آمد احمد
گر درد کند پای تو ای حور نژاداز درد بدان که هر گزت درد مباد
در سلسلهٔ عشق تو جان خواهم داددر عشق تو ترک خانمان خواهم داد
هر راحت و لذتی که خلاق نهاداز بهر مجردان آفاق نهاد
در وصل ز اندیشهٔ دوری فریاددر هجر ز درد ناصبوری فریاد
با کوی تو هر کرا سر و کار افتداز مسجد و دیر و کعبه بیزار افتد
گر عشق دل مرا خریدار افتدکاری بکنم که پرده از کار افتد
با علم اگر عمل برابر گرددکام دو جهان ترا میسر گردد
آن را که حدیث عشق در دل گرددباید که ز تیغ عشق بسمل گردد