دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
در کشور عشق جای آسایش نیستآنجا همه کاهشست افزایش نیست
افسوس که کس با خبر از دردم نیستآگاه ز حال چهرهٔ زردم نیست
گفتار نکو دارم و کردارم نیستاز گفت نکوی بی عمل عارم نیست
هرگز المی چو فرقت جانان نیستدردی بتر از واقعهٔ هجران نیست
در هجرانم قرار میباید و نیستآسایش جان زار میباید و نیست
گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیستور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست
از درد نشان مده که در جان تو نیستبگذر ز ولایتی که آن زآن تو نیست
جانا به زمین خاوران خاری نیستکهش با من و روزگار من کاری نیست
اندر همه دشت خاوران سنگی نیستکهش با من و روزگار من جنگی نیست
سر تا سر دشت خاوران سنگی نیستکز خون دل و دیده برو رنگی نیست
گبریست در این وهم که پنهانی نیستبرداشتن سرم به آسانی نیست
دایم نه لوای عشرت افراشتنیستپیوسته نه تخم خرمی کاشتنیست
ای دیده نظر کن اگرت بیناییستدر کار جهان که سر به سر سوداییست
سیمابی شد هوا و زنگاری دشتای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت
آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشتآزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت
هان تا تو نبندی به مراعاتش پشتکو با گل نرم پرورد خار درشت
از اهل زمانه عار میباید داشتوز صحبتشان کنار میباید داشت
روزم به غم جهان فرسوده گذشتشب در هوس بوده و نابوده گذشت
افسوس که ایام جوانی بگذشتدوران نشاط و کامرانی بگذشت
سِرّ سخن دوست نمییارم گفتدُرّیست گرانبها نمییارم سفت
دل گرچه درین بادیه بسیار شتافتیک موی ندانست و بسی موی شکافت
آسان آسان ز خود امان نتوان یافتوین شربت شوق رایگان نتوان یافت
آن دل که تو دیدهای ز غم خون شد و رفتوز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفتبگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت