دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
بر ما در وصل بسته میدارد دوستدل را به فراق خسته میدارد دوست
ما دل به غم تو بسته داریم ای دوستدرد تو به جانِ خسته داریم ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوستجور تو از آن کشم که روی تو نکوست
ای خواجه ترا غم جمال ماهستاندیشهٔ باغ و راغ و خرمن گاهست
عارف که ز سرّ معرفت آگاهستبیخود ز خودست و با خدا همراهست
در کار کس ار قرار میباید هستوین یار که در کنار میباید هست
تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هستسودی ندهد یاری هر یار که هست
در درد شکی نیست که درمانی هستبا عشق یقینست که جانانی هست
با دل گفتم که ای دل احوال تو چیستدل دیده پر آب کرد و بسیار گریست
پرسید ز من کسی که معشوق تو کیستگفتم که فلان کسست مقصود تو چیست
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریستدر عشق تو بی جسم همی باید زیست
دیروز که چشم تو به من درنگریستخلقی به هزار دیده بر من بگریست
عاشق نتواند که دمی بی غم زیستبی یار و دیار اگر بود خود غم نیست
گر مرده بوم برآمده سالی بیستچه پنداری که گورم از عشق تهیست
میگفتم یار و میندانستم کیستمیگفتم عشق و میندانستم چیست
ای دل همه خون شوی شکیبایی چیستوی جان به درآ اینهمه رعنایی چیست
اندر همه دشت خاوران گر خاریستآغشته به خون عاشق افگاریست
در بحر یقین که در تحقیق بسیستگرداب درو چو دام و کشتی نفسیست
رنج مردم ز پیشی و از بیشیستامن و راحت به ذلت و درویشیست
ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیستماییم به درد عشق تا جان باقیست
گاهی چو ملایکم سر بندگیستگه چون حیوان به خواب و خور زندگیست
چون حاصل عمر تو فریبی و دمیستزو داد مکن گرت به هر دم ستمیست
دردا که درین سوز و گدازم کس نیستهمراه درین راه درازم کس نیست
در سینه کسی که راز پنهانش نیستچون زنده نماید او ولی جانش نیست