دفتر شعر
۷۲۴ شعر در این دفتر
آن شب که مرا ز وصلت ای مه رنگستبالای شبم کوته و پهنا تنگست
دور از تو فضای دهر بر من تنگستدارم دلکی که زیر صد من سنگست
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانستتا بو که توان راه به جانان دانست
نردیست جهان که بردنش باختنستنرّادیِ او به نقش کم ساختنست
آوازِ در آمد بنگر یارِ منستمن خود دانم که را غمِ کارِ منست
تا مهر ابوتراب دمساز منستحیدر به جهان همدم و همراز منست
عشق تو بلای دل درویش منستبیگانه نمیشود مگر خویش منست
از گل طبقی نهاده کین روی منستوز شب گرهی فگنده کین موی منست
آنرا که فنا شیوه و فقر آیینستنه کشف یقین نه معرفت نه دینست
دنیا به مثل چو کوزهٔ زرین استگه آب در او تلخ و گهی شیرین است
دردی که ز من جان بستاند اینستعشقی که کسش چاره نداند اینست
ایزد که جهان به قبضهٔ قدرت اوستدادهست ترا دو چیز کآن هر دو نکوست
چشمی دارم همه پر از دیدن دوستبا دیده مرا خوشست چون دوست دروست
دنیا به جوی وفا ندارد ای دوستهر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوستهم بر سر گریهای که چشمم را خوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوستتا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
غازی به ره شهادت اندر تک و پوستغافل که شهید عشق فاضلتر ازوست
هرچند که آدمی ملک سیرت و خوستبد گر نبود به دشمن خود نیکوست
آنرا که حلال زادگی عادت و خوستعیب همه مردمان به چشمش نیکوست
عالم به خروش لا اله الّا هوستعاقل به گمان که دشمنست این یا دوست
عنبر زلفی که ماه در چنبر اوستشیرین سخنی که شهد در شکر اوست
عقرب سر زلف یار و مه پیکر اوستبا این همه کبر و ناز کاندر سر اوست
زآن می خوردم که روح پیمانهٔ اوستزآن مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست
آن مه که وفا و حسن سرمایهٔ اوستاوج فلک حسن کمین پایهٔ اوست